براي خواهر قشنگ ونازم
(به سبک داستانهايي که در بچگي شنيده ام)
يه پسري بود که توي دنيا هيچ چيزو دوست نداشت نه پدرشو نه مادرشو و نه حتي خواهرشو. گفت ميرم يکي رو پيدا ميکنم که دوستش داشته باشم. مادرش گفت پسرم من دوستت دارم جايي نرو. پسر گفت نه من ميخوام برم اوني رو پيدا کنم که دوستش دارم. پدر گفت پسرم من دوستت دارم جايي نرو باز پسر گفت من بايد يکي رو تو دنيا پيدا کنم که دوستش داشته باشم خواهر کوچولوش هيچي نگفت حتي سرش رو بلند نکرد تا نگاهش کنه وقتي پسر داشت ميرفت مادر و پدرش باهاش خداحافظي کردند ولي خواهر کوچولوش باز هيچي نگفت بعدها پسر توي نامه از مادرش شنيد که خواهر کوچولوش پشت سرش گريه کرده ولي اون بايد ميرفت. مگه من چند بار زندگي ميکنم الان يه دختري يه جاي دنيا منتظره که من پيداش کنم و دوستش داشته باشم پسر رفت تا دختر آرزوهاش رو پيدا کنه پسر همه عالم رو زير و رو کرد "دختر آرزوهاي من تويي" اين رو به چند نفر گفته بود نمي دونست ولي ته دلش ميدونست که يکي هست و منتظرشه. روزي برگشت خونه و خواهر کوچولوش رو بوسيد فهميد که درست احساس کرده بوده يکي بوده که دوستش داشته باشه و
منتظرش باشه.
نوشتن نيکوست انديشيدن بهتر است هوشمندي نيکوست شکيبايي بهتر است
اما چه شد که نيمسال بعد آزمندانه اورا مي طلبيدم او را مي خواستم و فرياد ميکردم گويي مي خواستم وجودش را بمکم تا ذره ذره اش از آن من باشد و چه شد که همه چيز را فراموش کردم آن خواهش را و آن عشق را گويي هيچگاه نخواسته ام نطلبيده ام و نبوده ام
به علت مسافرت يک عدد همخانه به فروش مي رسد مشخصات:
مايه دار، احساساتي، بي شيله پيله، بدعنق
علاقمندان تماس بگيرند.
اين خيلي خوبه که بتوني تو وجود يکي رخنه کني و روحش را بدست بياري بدون اينکه خودش بفهمه، خوبيش اينه که بعد از چند سال اون همون طوري فکر مي کنه که تو مي خواي. بدون اينکه خودش بخواد يا بدونه.
دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دارم يه چيزايي جمع مي کنم توش مي خوام علل ساده اي که باعث شده ما عقب مونده باشيم رو جمع مي کنم به نظر من دليلهاش ساده تر از اين چيزاييه که مي گن يه حساب دودوتا چهارتاي ساده است صحبت يه ملت ذليل و يه سري حاکم ذليلتره (دقيقا همون جريان مزرعه حيواناته) وقتي کامل شد ميذارمش همين جا.
يه دامين گرفته ام که يه سرو و ساموني به زندگيم بدم يه هاست هم دارم براش جور مي کنم يه انجين خوب هم دارم براش آماده مي کنم که هر وقت آماده شد همين جا خبرشو مي دم يه انجينه با دات نت و سيکوئل سرور البته خيليها ميشناسنش ولي الان لوش نمي دم، نمي دونم من که اينقدر ادعاي برنامه نويسيم ميشه بد نيست يه انجين آماده استفاده کنم؟ براي پيدا کردن اسم هم تقريبا هر چي اسم بي معني و بامعني توي دنيا بود تست کردم آخرشم شد(فعلا بماند) فکر کنم بدک نباشه (هر چي باشه از قربده دات کام بهتره) مي خوام چيزاي خوبي توش بذارم از PDF تا Wallpaper (و همينطور داستان) اگه کسي اينو مي خونه لطفا ميل بزنه بگه چي جالبه. اوناييم که مثل من تنبل اند مي تونند از لينکي که توي (PERMANENTLY Deleted) هست استفاده کنند کافيه از زير صفحه که نوشته براي تيم طراحي پيغام بذاريد استفاده کنيد (کل تيم طراحي خودمم خيالتون راحت)
الله نور السموات والارض
So In The Name of Light
ميگفت: من تو دنيا تو رو از همه بيشتر دوست دارم البته بعد از بابا و مامان و ميلي (داداشش) و ژالمين (خرس عروسکيش) و پم پم (سگش)
اون روزي که شروع به خود فروشي کرد دقيقا يادمه روزي که به اين سياهي نشست. سياهيش رو هنوز يادمه و دردشو. يادمه بهش گفتم هي دختر بيا فاحشه باش و اون قبول کرد و اون روز آفريده شد.
آقاي وزير تو خائني
به سلامتي وزيرمان هم که راي اعتماد گرفت من تابحال فکر مي کردم اين آقاي وزيرپست کاري نکرده الان مي بينم چه خيال خامي چه کارها که نکرده اول آنکه اسم وزارت پست را کرده وزارت فناوري اطلاعات (که تو سرش بخوره) دوم براي اپراتور دوم موبايل هم توي روزنامه آگهي داده که هر شرکت خارجي اي بتواند بياد بگيره سوم يه کرور سايت مستحجن مثل گويا رو سانسور کرده (که انشا الله اجرش با جدم حسين باشه) خلاصه اين آقا توي پشت هم اندازي و چاخان پاخان دست اصفهانيا رو هم از پشت بسته. فکر کنم با اين سرعت که وزارتخونش داره ميره تا دو سه سال ديگه (فوقش چهار سال) ميشيم آمريکا. (البته قبلش بايد از زامبيا و موريتاني و سومالي بگذريم)
گرگ از عشق ميترسه، خرس از ياس، خوک از مرگ
من از اميد
يادش به خير بامزي و يوگي، با زومبه، هاچ که مدرسه اش دير شده بود. نل و حنا که ميخواستن ماه رمضون امثال روزه کله گنجيشکي بگيرن، سگ پتيبل. هايدي که زن لوسيمي شد. دختر مهربون که آخرش به خود فروشي افتاد، بوشفگ که فکر کنم کلا معتاد شد. واقعا يادش به خير لحظه لحظه همش دقيقا يادم مونده انگار همين ديروز بود. يادش به خير
چيزي که معصومانه از من دريغ ميکردي چه ارزان فروختي!
چه لذتي داره که دختري رو از عشق ممنوعه آبستن کني و از لذت سيرابش کني در حالي که همسرت نيست
(جمله فوق رو به سه روش مي تونين بخونين سوالي تعجبي اخباري منظور من آخريه است)
دختري که قبل از ازدواج بکارتش رو به پسري داده بود و باهاش ازدواج کرده بود حالا برام نماز خون شده، روزه مي گيره و سفره مي اندازه و نذر ميکنه.
ميگن هزار سال پيش دودسته آدم يه دسته 300 نفر با زن و بچه و يه دسته هم يه تعداد بيشتر(تقريبا به اندازه دبيرستان ما) افتادن به جون هم و همديگه رو لت و پار کردن (خلافت مال خودمه بابام گفته – گه خوردي من بابام فلاني بود – گيرم پدر تو بود فاضل ... – ا اينطوريه – آره – دهنتو سرويس ميکنم – مودب باش – برو سگ باز – از کجا ميگي من سگ بازم – تو تلويزيون قرائتي مي گفت – مي ... مت – ننت رو هم ... ) ديالوگ فوق دقيقا بين سردسته هاي اين دو دسته رد و بدل شده است. حالا بعد از هزار سال نيم مليارد نفر شدن طرفدار يه دسته نيم مليارد ديگه هم شدن طرفدار اون يکي دسته هر دو هم دارن به هم فوحش مي دن و تا يادش مي افتن به هم تسليت ميگن که واي چه جوانمردهايي رو از دست داديم. والا من نميدونم ولي يه جوانمرد توي ميشناسم همين قدر بگم که چه گوارا آرژانتيني بود توي کوبا جنگيد و بعد که مسخ شده هايي مثل کاسترو قدرت رو بهش پيشنهاد کردن رهاشون کرد و توي بوليوي هم کشته شد اين جوانمرده که براي آزادي مردمي که بهش تعلقي نداشتند شهيد شد. خداوند همه را با صالحان محشور گرداند
بهم گفت: روش زندگيت غلطه
گفتم: چيکار کنم
گفت: اولين دختري رو که ازش خوشت اومد ميري جلو بهش پيشنهاد دوستي ميدي
گفتم: خوب اگه گفت نه
گفت: مي فهمي که اونم مثل تو روش زندگيش غلطه
اين پدر ما هم گاهي اوقات شديدا باحاله براش SMS زدم که "bezar hame bedoonan ke asheghi dorooghe" جوابم داد "iradi nadare bedoonan"
1- زدن مخ خوشگلترين دختر دانشگاه
2- استاد شدن در تنبور
3- آوردن رتبه اول فوق ليسانس
اينايي که بالا نوشتم آرمانهاي يکي از بهترين مردان عالم بود که من شخصا خيلي ازش خوشم مياد،پيمان، داشت به سهيل ميگفت "از خودم بدم اومده من هيچ کاري رو نميتونم درست انجام بدم نه درسم خوبه نه هيچي" (البته به نظر من کارش خيلي درسته) سهيل بهش گفت آرمانهات رو بنويس، و موارد فوق حاصل حرف سهيله. فکر کنم سهيل از بچه ها در خفا يه پولي ميگيره و اون کاغذ رو بهشون نشون ميده تا روده بر بشن – حتما ميگه:هي بيا ميخواي آرزوهاي پيمان رو بخوني فقط 200 تومنه
به زنش ميگفت تو براي من عزيزتريني بهتريني، بيا قشنگم بيا پيشم بشين، ميخوام احساست کنم اين سالهاي اول ازدواجشون بود. بعد از ده سال که شوهرش فهميد همسرش بچه دار نميشه گفت نمي خوامت بهمين سادگي. به خاطر موجوي که نيامده بود عزيزترينش رو فروخت
هي مهدي دلت يه دختر کوچولوي مو فرفري با مزه نميخواد؟ بياد بشينه رو پات بهت بگه بابا مهدي بابا مهدي دلت نميخواد نقاشيتو بکشه بگه اين بابا مهديه اينم دستاشه اين موهاشه. دلت نميخواد موهاشو نوازش کني تا خوابش ببره نميخواي يه روز زنت رو بخاطر اينکه همچين دختر قشنگي برات آورده با عشق ببوسي و ازش تشکر کني. نميخواي ببريش پارک و با لذت بازي کردنش رو ببيني و به خودت بگي اين دختر منه ميخوام ببينم که به جاهاي بلندي رسيده
ميگفت ما آخر نفهميديم تو عاشقي، ديونه اي زن داري، نداري؟ همجنس بازي، نيستي. دخترخالت رو دوست داري يا اون دختره دانشگاهو يا فاحشه سر کوچه رواز زندگي خوشت مياد يا ميخواي خود کشي کني. آخرش نفهميديم ج... بازي يا جنتلمن؟ واقعا ما که نفهميديم.
با تلخي تو دلم گفتم : خودمم نفهميدم
توي خواب ديدم که يه کتابي نوشته و شايدم خاطراتش بود که چاپ کرده بود نميدونم اسمش چي بود شايد سياهي تو، ظلم تو يا يه همچين چيزي ميدونين که خواب آدم هيچوقت يادش نميمونه انگار يه مهموني بود خونواده ما بوديم و اونا و خيليهاي ديگه البته همه قيافه ها رو يادم نيست ولي مطمئنم سيمين هم بود کتاب رو گرفته بود و داشت ميخوند و ازش تعريف ميکرد نميدونم چرا ولي انگار همه ميدونستن که کتاب در مورد منه در مورد ظلم و خيانت من به يه دختر ساده همه هم تاييد ميکردن تنها کسي که انگار داشت دفاع ميکرد مادرم بود (شايدم يکي شبيه مادرم) داشت به همه ميگفت که نه اينطور نبوده بعد به من نگاه کرد که يعني تو هم يه چيزي بگو همون موقع توي خواب انگار اطاق شروع کرد دور سرم چرخيد و من در حالي که خيره شده بودم به اون گفتم "راست ميگه" و از خواب پريدم
اينو نوشتم چون مدتي بود اذيتم ميکرد
ميپرسيد حالش چطوره گفتم خوبه گفت فکر کردم جدا شدين با تعجب گفتم نه! (که يعني برام خيلي حرفت عجيبه) ديگه چيزي نگفت منم نگفتم.
بم لرزيد. خاتمي نشسته بود در ستاد بحران واقع در کاخ رياست جمهوري و با تلفن با استاندار کرمان حرف ميزد جلواش هم سن ايچ گذاشته بودند "شما نگران نباشيد شما اقدام کنيد آقايان هم اينجا هستند" نميدونم چرا تو دلم يهو بهش گفتم "مادر قحبه"
اين همخانه ما دوستي دارد که آخر ما نفهميديم، اينها وضعيتشان چطور است عاشقند؟ دوستند؟ دشمنند؟ چي اند؟ البته آرمان يه عادت خيلي خوبي که داره اينه که هر وقت با کسي حرفش ميشه مياد تو خونه براي من قيافه ميگيره اون موقع است که من با خودم ميگم واي خدا گاوم زاييد، زاييدن گاو من شامل برخي موارد ميشه که به ترتيب ميگم اول اينکه احتمالا تا 12 خبري از شام نيست. بعد يه خاصيت جالبي که داره دقيقا ناله ميکنه يعني ميتوني دقيقا ناله هاش رو بشنوي تو خونه که آخ و اوخ ميکنه (که من بدين وسيله در همين محل از اين دختر خانم محترم تقاضا دارم که اگر به فکر ايشان نيست حداقل به فکر ما باشد) البته بايد بگم که خيلي بچه خوبيه و آدم صاف و صادقيه و اينا که ميگم طبيعتا در هر انساني هست و ضعف نيست صرفا خصوصيته. (حتما انتقادات اون نسبت به من خيلي بيش از اين حرفهاست و حق هم داره) مطئنم اگه کسي از اين دوست ما بپرسه بهترين دوستش کيه جوابش همين دختر خانم فوق الذکره من او را ديده ام به نظرم خيلي به آرمان ميخوره و اين دو نفر زوج جالبي رو تشکيل مي دهند يه جورايي خوشم مياد (وقتي مجموعه باشند نه تک تک) اوايل با هم ميرفتيم سينما ،سه تايي، بعد من ديدم آرمان خوشش نمياد ديگه نرفتم چه کار خوبي هم کردم وقتي ميرفتم دپرس مي شدم دوتايي ريز ريز حرف ميزدند و ميخنديند.من تقريبا در اون گروه سه نفره نقش هويج رو بازي ميکردم، من خيلي دوست دارم بدونم چرا آرمان بدش مي آمد که من بااونها برم شايدم خودش ندونه يا اعتقاد داشته باشه که اين طور نبوده ولي من مطمئنم بدش ميومد –در هر صورت من بعد از دو سال بايد خصوصياتش رو بدونم- فکر کنم يکي دوبار بهش گفته بودم من از اين دوستت خوشم مياد يا يه همچين چيزي فکر کنم اينا باعث سوء برداشت شده بود در هر صورت اين از خامي من بوده که باعث همچين مسئله اي شد من که فراموش کرده بودم بگم که "من از نوشته هاي اين دوستت خوشم مياد" و اون که خوب طبيعتا از حرف من به رگ غيرتش بر خورده بود. خلاصه خامي من باعث شد که نزديک شش تومن پول نازنينم که براي سينما داده بودم سوخت بشه. ميدونم که آرمان بدش مياد که وقتي با اون رفته بيرون من بپرسم کجا بودي براي همين سعي ميکنم هيچوقت نپرسم ولي بابا گاهي اوقات نگران ميشم. براي خودمم عجيبه هيچوقت نيست که من به کسي وابسته بشم مگر خواهر کوچولوم ولي احساس ميکنم آرمان داداشمه (اگر اين حرف براي شما عجيبه براي من باور نکردنيه) براي همين به خودم حق ميدم اگر گاهي اوقات به اين دختر خانم حسوديم بشه.
(اين نوشته سر دلم مونده بود.اينوهم بگم که آرمان نسبت به اين مطلب حق وتو داره و ميتونه بگه ورش مي دارم)
يکي از دوستاي ما تعريف ميکرد که با دوست دخترش صحبت ميکرده از قضا تلفن دختر خانم بيسيم بوده و باز هم از قضا پدر دختر در حال گوش کردن بي بي سي بوده و از قضاي آخر اينکه متن مکالمات دوست ما و دوست دخترشان (که از قضا دختر همان پدر است) برروي باند بي بي سي مي افتد و پدر سخنان دوست ما را استماع مي کند. من ديگر نپرسيدم که خوب پدر دختر چه کرد و او هم نگفت. ديالوگ زير ديالوگي خيالي است از مکالمات اين دو نفر که من ساخته ام:
بي بي سي: نيروهاي آمريکا در عراق پيشروي ميکنند دنيا سراسر آشفتگي است همه جا جنگ و خونريزي بيداد ميکند
پسر: ببين من دوست دارم
دختر: چند تا
پسر: چند تا زياده
....
بي بي سي: پيشروي آمريکا در عراق بعد از دوهفته اکنون با موفقيتهايي همراه بوده است
پدر (که روي صندلي راحتي نشسته و چاي مينوشد و روزنامه ميخواند) به راديو گوش ميدهد
پسر: تو چرا نميذاري من بوست کنم
دختر:با خنده چون زيادت ميشه
از اينجا مکالمات با بي بي سي قاطي ميشه
بي بي سي: آمريکاييان .... من بوس ميخوام! .... با پيشرفت ..... نميدم ..... در صحرا به طور شبانه .... توروخدا ببين منو گريه ميکنم .... با موفقيتهاي نسبي مواجه شده اند ... (باز با خنده) بميري ام بهت بوس نميدم
پدر که اکنون چشمهايش گرد شده در حالي که فنجان را دو دستي گرفته سرش را کمي پايي مي آورد جرعه اي مينوشد و کماکان گوش مي دهد
بي بي سي: ببين اگه نذاري ببوسمت به زور ميگيرما .... شنوندگان عزيز به خبري که هم اکنون به دستم رسيد ... مثلا ميخواي چيکارکني ..... توجه کنيد بغداد توسط .. اينجوري ميگيرمت .... دختر (يخورده با ناز) ولم کن (توجه کنيد که همه اين مکالمات از پشت تلفن است)... بعد سفت بغلت مي کنم .... ولم کن ...بغداد بدست.... بعدش....بغداد... ا، ولم کن تورو خدا ...بغداد.... بعد مي بوسمت اينطوري .... شنوندگان عزيز بغداد سقوط کرد....
مادر: چه خبره
پدر: هيچي آمريکييها بغداد رو گرفتن
سخت است ببيني که عزيزترين کسانت به دخترکي که لطافت معصومانه اش را روسپي وار تقديم پسري بيگانه مي کند رشک ببرد
من از وبلاگ خوشم مياد چون آدم ميتونه حرفاشو به آدمايي که دوستشون داره به راحتي بزنه بي اينکه چيزي ازش کم بشه درد دل کنه بي اينکه خودش رو خرد کرده باشه
ميخواستم يه نوشته بنويسم پيرامون کاربردهاي راهبردي "ماتحت" به نام "سلام کون جون" ولي با اومدن نمره طراحي سازه فهميدم خيلي کاربردهاشو تازه دارم ياد ميگيرم
تاحالا شده اين جمله رو به خودت بگي:
"تو انصافا آدم گهي هستي خيلي گهي"
مردم کلاس ميذارن ميگن که چقدر از چيزاي جنسي بدشون مياد من به همشون ميگم آقايان و خانمهاي زيبا و فاخر تنها کسايي که حق دارن از ... متنفر باشن جنده هان
امير رنگين کمان رفته جامعه شناسي تهران خيلي دوست داشتم ازش بپرسم فلاني رو ميشناسي ديدم ضايع اس
ديروز جنده آورده بودم خانه، خيلي حال داد (عمدا اين نوع ادبيات را به کار برده ام) ازش پرسيدم منو دوست داري نگاهم کرد و گفت: نه
خيلي خوبه که توي 22 سالگي همونطوري فکر کني که پدر و مادرت توي 50 سالگي فکر ميکنن، شايدم چون خودشون خواسته اند!
شايد مردمي که چون ما هستند نمي توانند دوست بدارند مردمي چون ديگر مردم مي توانند و اين راز ايشان است (سيزارتا)
آرمان رو ديدم مي گفت يونس (که همکلاس دبيرستانمان بود) معتاد شده پرسيدم: چي مي کشه گفت:هروئين
دختر بلوزش رو با دست راستش از روي شکمش بالا کشيد و مدل گوگوش معصومانه به مادرش گفت ببين مامان من آبستنم، مادر بي تفاوت گفت: برو حوصله ندارم
11:01 PM
ارسا٠برا٠دÙستاÙ