دختر: ديگه به مهدي نگو مي خواي باش باجناق بشی
پسر: چشم
دختر: به مامان بهمن هم نگو که زن مي خواي
پسر: چشم
دختر: به خاله هات هم حق نداری بگي که برات زن پيدا کنن
پسر: چشم
دختر: قول داديا، خيالم راحت باشه؟ من برم؟
پسر: آره راحت باشه، إ راستي کجا داری ميری؟
دختر: ميرم ازدواج کنم.
.......................................................................................................
ميگن ازدواج بشکه بزرگيه که يک سانت روش عسله بقيش ..... (يعنی عسل نيست)
خوب همه ممکنه ازدواج کنن
فقط حواستون باشه بشکه رو برعکس باز نکنيد!
.......................................................................................................
بررسي روانشناختي ديوارنوشته هاي کتابخانه اي
تا حالا شده برين توی کتابخانه درس بخونين روی اون ميزای مطالعه که جلوش ديواره داره، اگه اينطوره احتمالاً نوشته های روی اونها رو هم ديدين واقعاً فوق العاده اند اگه نويسنده ای بخواد نوشته ای بنويسه به نظر من ميزای کتابخونه ميتونن بهترين الگو باشن (از اين نظر کتابخونه و توالت عمومي شبيه همند، پشت در توالت عمومی هم حرفای پر مغز زياده). جالبي اين نوشته ها بيشتر به اينه که يکي اومده يه نوشته ای نوشته، بعدی اومده در رد يا تاييدش يه چيزي گفته و جواب داده، نفر بعد هم به اين دو تا جواب داده فوق العاده نيست؟ البته فرق نوشته های توالت عمومي و کتابخونه در اينه که نوشته های توالت عمومي بيشتر سياسي اند ولي نوشته های کتابخونه ای بيشتر ادبي اند با رگه هايي از طنز روشنفکری. به عنوان مثال به تفاوت دو نوشته زير دقت کنيد:
هنوز هم بايد سکوت را تنها با نوشته فرياد کرد (کتابخانه ای)
به هيات دولت محترم: آمديم تشريف برده بوديد (توالت عمومي اي)
يا البته گاهي اين نوشته ها از وادی ادب و طنز خارج شده و به ورطه لمپنيزم مي افتند:
(نمونه طنز ادبي) "دريای غم ساحل نداره کون گشاد پارو بزن" (نوشته شده در طبقه دوم کتابخانه شريف قسمت پسران اطاق نزديک پنجره جنوبي روی ديوار)
(لمپنيزم) خوار و مادر اون کسي ....ده اس که اينجا فوحش بنويسه
بسياری از اين نوشته ها (چه در توالت و چه در کتابخانه) با نقاشي هايي به سبک کميک استريپ هم همراه است (شبيه کتابهای تن تن) و البته بايد اشاره کرد که نقاشيهای موجود در داخل توالت بيشتر پيرامون آلات مقدسه تناسلي ترسيم مي شوند اين در حالی است ک در نقاشيهای موجود در کتابخانه به ترسيم پروپاچه و قلب تير خورده و امثال آنها بسنده شده است.
به پيوست تعدادی از نوشته های کتابخانه ای و توالت عمومي اي موجود در دانشگاه شريف ارائه مي گردد علاقمندان مي توانند برای تمرين بيشتر مشخص کنند که کداميک کتابخانه اي و کداميک توالت عمومي ای است. برای مطالعه بيشتر به توالت عمومی يا کتابخانه محل تحصيل خود مراجعه نماييد.
"بدترين شکنجه در زندگي اينه که کسی رو دوست داشته باشی که مي دوني هيچوقت بهش نمي رسي"
"دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را ما انقلاب کرديم يا انقلاب ما را"
"مرز ديوانگي و نبوغ فقط يه خطه حواست باشه از اون خط رد نشي"
"عاشق هر کی بشم خيالي نيست لااقل اسير تو يکي نشم"
"هر کس اين را بخواند خر است" ]جواب[ "خر باباته" ]جواب[ "چرا ميزارو کثيف مي کنين گوساله ها"
"يادگاری از عليرضا مؤذني روز امتحان رياضي عمومي 4/9/67"
"بيا با من بگو ای زيبای من که ديشب را در آغوش که آرميده اي -نيروانا"
"ده لو خشگله ده لو خشگله تو دست من تک دله"
"هر کس اسم و شماره يه ج...ده حسابي رو سراغ داره اينجا بنويسه" ]جواب[ "ننت"
"آخ که کف پام چقدر ميخاره"
"خوار و مادر بسيجيا رو ...م " ]جواب[ "برو پچه سوسول برو ...تو بده" ]جواب دومي[ "راس ميگه ديگه همين شما ... تو مملکت"
"دخترا همشون عوضی و ...هستن" ]جواب[ "معلومه رو آبجيت خوب مطالعه داشتي"
... و ... رو ... وقتي ... تااينکه زير... تاپايين .... کجاش... اومد... و ... وکم کم...
... به اين دولت و ... رهبر و ... همه ... که خدارو به ... کشيدن
......................................(اين تقريبا همش زشت بود)
.......................................................................................................
پسر: به نظر من تو رابطه دختر و پری که همديگه رو دوست دارن، دختر بايد به پسر اجازه بده حداقل هفته ای يه بار ببوسدش
دختر: (با غيض) شَپَلَق (يعني پسر کشيده آبداری را با صدای بلند مي خورد)
پسر: (در حالی که دستش را روی گونه اش گذاشته و معصومانه به دختر نگاه مي کند) معذرت مي خوام
دختر: (در حالی که تند تند نفس مي کشد باز با غيض نگاه مي کند)
پسر: (فقط نگاه مي کند عين پچه هايي که بشقاب مادر را شکسته اند)
دختر: (که اکنون آرامتر شده و آرامتر نفس ميکشد) خيلی بي تربيتي واقعاً
پسر: ببخشيد (بازم معصومانه)
دختر: (در حالي که رويش را به سمت ديگري مي گرداند تا بي تفاوت رد شود) ولی به نظر من هفته ای يه بار کمه
.......................................................................................................
داستان
در مورد اين داستان هر طور مي خواين فکر کنين در هر صورت اين داستان واقعيه و يه جاي دنيا يه جوري اتفاق افتاده
دختر کوچولوی خوشگل من:
اولين باری که ديدمش دقيقاً يادمه، با اون چشای گرد خوشگلش داشت منو نگاه مي کرد، منم نگاش مي کردم اما دزدکی، طوری که احساس هراس نکنه، واقعاً قيافه اش با مزه بود چشای معصوم گرد که با خواهش منو نگاه ميکرد، لباي کوچيک، صورت گرد گرد از لاغری بدنش مي شد فهميد که چيز خوبي نخورده، واقعاً بچه گربه خوشگلي بود فقط يه خورده گلی شده بود و خيلي هم لاغر ولي معل.م بود که گربه قشنگيه. اون شب رو کامل يادمه فرداش امتحان داشتم زده بودم بيرون تا شايد يخورده حالم جا بياد. توی پياده رو ديدمش (بغل باغ خرابه پهلوی دانشکده مديريت) از زير يکي از اون پلهايي که روي جوب ميزنند تا ماشين از روش رد بشه داشت منو نگاه مي کرد، از بين ميله هاش. منم نگاش کردم. معلوم بود مي ترسه اما من رفتم جلو...."بيا....بياببينم... پيشي کوچولو، دختر کوچولو ...بيا بالا ببينم بيا بالا خانوم خشگله ....". انگار کم کم داشت ترسش مي ريخت از جوب اومده بود بيرون هوا واقعاً سرد بود منم دستام تو جيب کاپشنم بود پامو آروم آوردم جلوش، انگار منتظر همين بود زير گردنشو مالوند به پام منم آروم پامو تکون ميدادم تا خوشش بياد "..اي دختر شيطون ... بگو ببينم پيشي کوچولو اينجا چيکار مي کني". باورم نميشد با من بياد ولي اومد، پشت سرم تا تو حيات خونه اومد نه اينکه من بخوام خودش اومد. توی راه با فاصله دو سه متري من ميومد وقتي هم که من سرم رو برمي گردوندم طرفش، دوباره با خواهش بهم نگاه مي کرد.
اون پيشي خوشگل شده بود زندگي من، ذاشته بودمش تو حيات آپارتمان روزا قوطيهای خالي شده تن ماهي رو براش مي انداتم تا کفش رو ليس بزنه گاهي اوقات هم که خودشوخيلي لوس مي کرد شايد از خود تن ماهي سهمي ميبرد چند بار هم سعي کردم عادتش بدم نيرو بخوره ولي انگار دوست نداشت، سويا هم نمي خورد، ولي در مجموع داشت تپل مي شد واقعاً که خوشگل شده بود، يه تن سفيد با يه دم سفيد که يه تيکه اش مشکي بود. اينقدر دوست داشتم مي تونستم خودمو بمالم به تنش رو پوستش غلت بزنم، ببوسمش ولي خوب نمي شد. از بيرون که ميومدم ميومد خودشو ميماليد به پاهام کلي حال مي کردم.
دختر کوچولوی من دل همه همسايه ها رو برده بود. ديگه همسايه ها کلي بهش ميرسيدن ته مونده جوجه کباب و گوشت وگاهي همبرگر. دخترای ساختمون کلي از صبح تا شب نازشو مي خريدند و باش بازی مي کردند هر کدومشون هم يه اسمي براش گذاشته بود: "بيا اينجا تپلي"، "ملوس کجايي"،"مخملي برات پيتزا آوردم"، "ببری کجا قايم شدي شيطون".
ديگه خوشگل خانوم من منو تحويل نمي گرفت، خوب حتما قوطيهای خالي تن ماهي رو ديگه دوست نداشت يا اينکه چون من حال نداشتم زياد باش بازي کنم ديگه از من خوشش مي اومد. در هر صورت زياد به من محل نمي گذاشت.
من فقط دلم برای اون نگاهای پر خواهشش تنگ شده بود.
يه روز تپلي، مخمل ملوس يا هر چيز ديگه اومد چشمش توی دعوا انگار که کور شده باشه ديگه خوشگل نبود پير شده بود، اون پوست خوشگلش هم که من دوست داشتم خودمو بمالم بهش موهاش ريخته بود. دخترای ساختمون ديگه تحويلش نگرفته بودن آخه ديگه خوشگل نبود.
اومده بود، با همون نگاه پر خواهش که داشت منو نگاه مي کرد.
دوباره شد خاوم کوچولوی خوشگل خودم.
.......................................................................................................
دختر: يه چيزی بپرسم راستشو بهم ميگي!
پسر: آره عزيزم.
دختر: تو تا حالا با دختری رابطه دوستي داشتي؟
پسر: (سرخ مي شود) نه يعني نمي دونم، تا چي رو دوستي بدوني، فقط يه دختري بود که يکي دو بار ازش جزوه گرفتم تو دانشگاه.
دختر: (در حالي که بغض کرده و اشک در چشمانش حلقه زده) هيچ وقت نمي بخشمت تا عمر دارم نمي بخشمت حيف اين همه صداقت که من با تو داشتم فکر مي کردم اگه فقط تو، توي زندگي من بودي منم بايد برای تو همين طور بوده باشم. حيف.
پسر: ولي
دختر: (با فرياد توام با درد) بسه، بسه (سرش را بين دستهايش مي گيرد و کم کم انگار اشکهايش هم سرازير مي شود) (با ناله) ديگه نمي خوام چيزی بشنوم نمي خوام چيزی بشنوم. گوش کن "امير" ببخشيد "امين" نه "هومن" اَه چي بود اسمت! در هر صورت نمي خوام چيزی بشنوم.
.......................................................................................................
نوشته های سورئاليستي من
"روزي که بهت دل باختم زندگيمو بهت هديه دادم تا هر کار که مي خوای باهاش بکني ....اَه ولي نه ديگه اينکار"
.......................................................................................................
]اين نوشته مثل نوشته های قبل نيست دختر اين داستان برای من خيلي دوست داشتنيه[
پسر: در هر صورت من دوستت دارم برای هميشه.
دختر: من خيلي انرژي صرف کردم ولي احساس مي کنم هر چه بيشتر انرژي مصرف ميکنم تو کمتر تغيير مي کني. احساس مي کنم واقعاً از زندگيم عقب افتادم
پسر: (در حالي که تا حالا فکر مي کرد اوني که از زندگيش عقب افتاده خودشه) متاسفم
دختر: اوه. مهم نيست هردومون بايد زندگيمونو از نو بسازيم.
پسر: ولي پس را هيچ وقت بهم نگفتي که تو هم منو دوست داري
دختر: (که حالا بغض کرده) من بهت نگفتم من، مگه اون روز توي پارک بهت لبخند نزدم
پسر: خوب آره
دختر: من ديگه چطوري بايد نشون مي دادم که دوستت دارم!
پسر: (حيرت زده) والا نمي دونم
دختر: مگه اونروز که دستمو گرفتي دعوات کردم؟
پسر: (هاج و واج) نه
دختر: (با التماس) من عشقمو ديگه چطوری بايد ابراز مي کردم؟ هان؟
پسر: (مات مانده)
دختر: اصلاً مگه اونروز که مي خواستی منو ببوسي نگفتم باشه بعداً
پسر: (در حالي که آب دهانش را قورت مي دهد و هنوز هاج و واج مانده) آره
دختر: (با حالت گريه) پس ديگه چطوري مي تونستم بهت بگم که مي خوام مال تو باشم؟
پسر: (به آرامي و با تعجب) پس چرا اينا رو بهم نگفتي؟
دختر: تو خودت بايد مي فهميدي من بهت نشون دادم. خودت بايد مي فهميدي. مگه نه؟
پسر: (همان طور که خشکش زده و با کمي تمسخر) خوب حتماً من خيلي احمق بودم که نتونستم تشخيص بدم.
دختر: (لوس لوسي و با ناز) ميخواي نظرمون رو در مورد جدايي عوض کنيم؟!
پسر: (که انگار به حال عادي برگشته، با قاطعيت) نه.
دختر: (با ناراحتي) چرا؟
پسر: چون برام آرزو شده که يکي بهم بگه دوستم داره؟ (بدون نگاه کردن به دختر دور مي شود)
خداحافظ.
.......................................................................................................
چند تا لينک برای يک عمر
www.csharphelp.com
www.c-sharppro.com
www.eggheadcafe.com
www.devdex.com
http://www.fuzzysoftware.com/
http://jawiasys.dk/portal1
http://www.maxdesign.com.au/presentation/
11:46 PM
ارسا٠برا٠دÙستاÙ