سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 28 آذر ماه 1383

[يک حبه حرف:

عشق يعني ...

دبستان که بودم دوستي داشتم به نام "عليرضا مجرب" که بعدها ديگر نديدمش و هر چه هم گشتم پيدايش نکردم،

نميدانم کسي يادش هست يا نه، آن موقع ها يک آدامسهايي بود به نام "Love is…" که توش يک سري عکس جک و جواد از يه دختر و پسر بود که همش دنبال هم بودن و يه متن هايي داشت با اين مذمون "عشق يعني زيادي نچلونيش" "عشق يعني ماچ آبدار ازش نگيري" و از اين حرفا، اين عليرضاي ما آنموقع ها خيلي از اين عکسها جمع کرده بود و يادم است همه عکسها را به ترتيب شماره چسبانده بود توي يه دفتر که هميشه با خودش همراه مياورد مدرسه، دفتر مشقش هم که يادش ميرفت اون دفتر يادش نميرفت.

خونه ما و عليرضا دو کوچه فاصله داشت و ما با هم برميگشتيم اغلب هم کارمان اين شده بود که هر از گاهي که پول داشتيم يه دمي به لاويز بزنيم يعني ميرفتيم بغالي محل و دو تا لاويز دبش ميخريديم. اغلب هم عليرضا اول از همه عکس آدامس را نگاه ميکرد و ميگفت "اه اينو که دارم" بعد تند عکس آدامس منم از دستم ميقاپيد بعد بازم ميگفت "اه اينم که دارم" بعد هر دو عکس را ميداد به من، منم که اونموقع ها زياد توي نخ عشق و عاشقي نبودم. عکسها رو مچاله شده توي جيبم جا ميدادم که اخر هفنه که مادرم شلوارم رو ميشست ميگفت اين آشغالاي توي جيبتو بريزم دور، منم ميگفتم بريز.

يادمه عکس شماره 64 توي دفتر عليرضا جاش خالي بود و همينطور بود تا ما از آن محله رفتيم و من هم عليرضا را تا امروز ديگر نديده ام.

پريروز داشتم توي سرما از سمت پارک وي ميومدم، که يه پسر بچه ي رنگ و رورفته اي پريد و پاچه مبارک ما را چسبيد و ول نميکرد، که بايد از من آدامس بخري ،( من اغلب وقتي بچه هاي اينطوري را ميبينم با همه پدرسوختگي و بدذاتي ام دلم برايشان ميسوزد و کل قضيه گدا پروري رو فراموش ميکنم)، نگاه کردم ديدم آدامس لاويز داره (که من مدتها بود نديده بودم) خلاصه دست کردن جيبم و يه دويستي در آوردم پسرک هم کل پول ما رو قاپيد و يه آدامس داد و در رفت حتي نماند من يقه اش را بچسبم که بقيش کو؟

با همان دست يخزده آدامس رو بزور باز کردم،
شماره 64 بود!!! هماني که عليرضا هميشه دنبالش بود و به خاطرش کلي پول توجيبي من و خودش را حرام ميکرد، نوشته بود:

"عشق يعني...
اون جاي کوچيک سوختگي روي دستش رو هم دوست داشته باشي"

اون عکس رو نگه داشتم که اگه عليرضا رو روزي ديدم بدم بهش




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد