سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 16 ارديبهشت ماه 1384

[يک حبه حرف:

کام تلخ...

مادرم ميگويد، عصبي هستي و پر اضطراب،
دو تا بسته جوشانده از همين کارخانه اي ها خريده تا ببرم،
روي يکي را نگاه ميکنم، نوشته جوشانده کيسه اي بابونه براي آرامش،
روي ديگري هم نوشته گل گاوزبان براي نشاط،
جعبه ها را باز ميکنم و از رديف جوشانده هاي وطني که عين چاي ليپتن کنار هم گذاشته اند، چند تايي بر مي دارم و ميريزم توي کيفم، و مي آيم
ديروز صبح گفتم يکي اش را بخورم شايد اثر کند،
يکي از کيسه هاي کاغذي بابونه را برميدارم، نخ اش را ميگيرم و توي آب جوش ليوانم بالا و پايين ميکنم،
و براي آنکه شيره آرامش بخشش حسابي در بيايد، با قاشق به ديواره ليوان ميچلانمش،
سر که ميکشم، تلخي تا ته وجودم ميرود و کامم را تلخ ميکند،
ديروز ديوانه بودم از آن تلخي اي که در دهانم بود




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد