کاش خودمون رو يادمون نميرفت[براي حفظ حريم خصوصي افراد اين داستان اندکي دست کاري شده]
زندگي شيرين: پسر خاله ام چند سال پيش ازدواج کرد، و با همسر و دختر کوچکش مهاجرت کردند آن سر دنيا، همسرش يک وبلاگ دارد پر خواننده تر از وبلاگ من و شما،
هر روز کلي آدم مي آيند که ببينند امروز کدام وجه نادرست زندگي ايرانيان شکافته شده و به انتقاد گرفته شده
آن وبلاگ هميشه پر است از جمله هايي مثل "ما ايرانيا چرا کار گروهي بلد نيستيم" "ما ايرانيا چرا فرهنگمون اينقدر خرابه" "ما ايرانيها چرا اينطوريم" "چرا ما ايرانيها..."،
همسر پسر خاله ام هميشه از خوشبختي اش با پسر خاله ام مينويسد،
و اينکه چقدر زندگي آنها رنگين است از داشتن هم
زندگي تلخ: خاله ام (مادر پسر خاله مذکور) زن مهرباني است، معلم بوده و پسر خاله ام را با دستمزد معلمي بزرگ کرده، شايد سخت بوده، نميدانم، خاله ام عروسش را دوست دارد، اما دلش غمگين است،
براي مادر بزرگم گريه ميکرده که پسرش کمتر با آنها دمخور است، و بيشتر با خانواده همسرش است، ميگويد پسرم انگار ديگر پسر من نيست، ما انگار پسري نداشته ايم، به روي خودش نمي آورد ولي گاهي ميگويد که پسرش را از او گرفته اند
خاله ام ميگريد از اينکه چقدر زندگي بي پسرش بي رنگ است
پينوشت اول:آره منم موافقم، کاش ما ايرانيها اينطور نبوديم
پينوشت دوم:از ديگران که انتقاد ميکنيم کاش خودمون رو يادمون نميرفت
7:46 PM
ارسا٠برا٠دÙستاÙ