سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 18 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

تولد...
به قول آن دوست قديمي مان:
"خيلي وقته که سکس نداشته ام، با امروز ميشود بيست و سه سال تمام!!!"




پينوشت:
هميشه خوانندگان محدود اينجا براي من نامه ميفرستند که لطفا توضيح بده که کي هستي،
به مناسبت ورود به 24 سالگي اين هم بيوگرافي ما:

در خانواده اي غير متدين و غير متعبد در اصفهان زاده شدم،

اصفهان را دوست دارم (البته جدا از لهجه و مردم شديدا مذهبي اش) دوستش دارم نه به خاطر اينکه زادگاهم است بيشتر به خاطر اينکه يک رودخانه زيبا دارد که شبها ميتواني اگر دلت گرفت کنارش قدم بزني و لذت ببري (البته لازم به توضيح نيست که منظورم از لذت، لذت غير جنسي است!!!)،

سنين کودکي به خاک بازي در باغچه مادر بزرگ و کندن آن براي يافتن گنج، دعوا با پسر عموم، و کارهاي ضروري ديگر گذشت

از دبيرستان چيز زيادي خاطرم نيست چون از ترس کنکور همش داشتم خر ميزدم (يعني درس ميخوندم)

بعد کنکور دادم و آمدم شريف، و در تهران دانشجو شدم (اوايل به واسطه آيه شريفه "توش خودمون رو کشته بيرونش ملت رو" فکر ميکردم خيلي پخي شده ام و بايد تحقيقات کنم و کشورم رو بسازم، ولي بعدها ديديم همه دارند ميشاشند به اين کشور و ما هم آن آيه مبارکه يادمان آمد که "من هم بازي!!!")

يک ترم و نيم خوابگاه شريف بودم بعد با حزب اللهي هاي خوابگاه دعوايم شد و آمدم خانه گرفتم و يک سال و نيم هم تنها زندگي کردم و بعد با يکي از همکلاس هايم هم خانه شدم که بعدها بهترين دوستم شد

سه سال براي يکي از پژوهشکده هاي وزارت علوم کار کردم که آخرش هم هيچ عايدي معنوي اي نداشت (مادي اش بدک نبود)

يک سال گذشته را همش به امتحان تافل و جي.آر.اي و مکاتبه با دانشگاههاي بلاد کفر گذراندم

6 ماه پيش هم يک نامه آمد از يک دانشگاه آمريکايي که "برادر عزيز، جناب آقاي سياه مثل مرگ، پاشين بياين اينجا درس بخونين، ما خودمون پولتونو ميديم" ما هم ديديم مفته پاشديم رفتيم ويزاي اونجا رو گرفتيم که بريم

الان همه کارهام رو کردم، بليط و ويزاي آمريکا و ويزاي ترانزيت آلمان و سوغاتيهاي خوب از ايران و ماچ و "ننه کي برميگردي!!!" همه را

گاهي شبها مثل امشب زنگ ميزنم از دوستان و فاميل خداحافظي کنم، دلم خيلي ميگيرد، براي اينکه ديگر نميتوانم ببينمشان، بيشتر دلم از اين ميگيرد که نميتوانم باشم و موفقيت و رشد خواهر کوچکم را ببينم

در ضمن ميگن: "طرف رفت آمريکا پي.اچ.دي بگيره، ديد سخته اچ.آي.وي گرفت!!!"

من دوتا سايت روي اينترنت دارم يکي همين سياه مثل مرگ است ( که وبلاگم است و روي همين بلاگ اسپات قرار دارد و مجاني در آمده برايم) و در حقيقت مجموعه نوشته هاي غير مودبانه ام است، آن نيمه تاريک و هوس آلود وجودم که اينجا مجال هوسراني دارد و خارج از اين فضاي مجازي بهش اجازه کثافتکاري نميدهم، وديگري که شيک تر است و دات کام است و به انگليسي است و مودب است و مجموعه کارهايي است که در دانشگاه انجام داده ام (يا آن عده کارهاي علمي که در اوقات بيکاري کرده ام)
دلم نمي آيد بگويم ولي "سياه مثل مرگ را بيشتر دوست دارم" تا آن سايت دات کام و اتو کشيده را

و هفته اينده هم دارم وطنم را براي مدت نامعلومي به مقصد آمريکا ترک ميکنم

(در اين قسمت هم اگر فکر کردين من از عاشق شدن و فارغ شدن و اين حرفا مينويسم در اشتباهيد، من عمرا اينجا بنويسم که دستي دستي چه گندي زدم در زندگي ام)

اين بود بيوگرافي من حالا نوبت شماست!!!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد