سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 10 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

دختر پرسيد: "براي تولدت چي دوست داري داشته باشي"
پسر لبخندي زد و دستش را روي سينه هاي دخترک کشيد
دختر هم خنديد و گفت: "به شرطي که باهاشون مهربون باشي"
...
...
...
روز تولد آن پسر، هيچوقت نيامد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 9 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

[نوشته هاي هرزه نگارانه]

ده قانون دانيل ريمر

دانيل ريمر (Dan Raymer) يک متخصص تمام عيار است، يک طراح هواپيماي سوئدي الاصل است که الان براي کارخانه ي آمريکايي لاکهيد کارميکند، دکترا در علوم هوايي دارد و کتابي دارد که در تمام جهان تدريس ميشود. زنش يک آرشيتکت سوئدي است و دو پسر و يک دختر کوچک دارد، خودش در مورد همسرش اينطور مينويسد:

"براي طراحي دکوراسيون داخلي يک هواپيما آمده بود که مخش را زدم و زنم شد"



چيزي که او را شهره کرده نه کتاب لذت بخشش بلکه مقاله اي کوچک است که در سال 91 منتشر کرده به اين نام:
"راهنمايي هاي دانيل ريمر براي مهندسان جوان"

اين راهنما شامل ده قانون است که به قول خودش سالها طول کشيد تا آنها را در زمان جواني کشف کند و الان ميخواهد به رايگان در اختيار جواناني قرار دهد که وضعي مشابه گذشته او دارند. به قول خودش شش تا از اينها را در همان سال هاي اول آموخته، سه تا را به تدريج و در مدتي طولاني و آخري را هم الان عملا دارد تجربه ميکند و به قول خودش "عمرن نميگم آخري کدومه"

قوانينش خيلي جالب است، مثلن اولين حرفش اينست که "هيچوقت در تحويل پروژه تاخير نکنيد" يا "ساده سازي را فراموش نکنيد" يا خود را جزئي از سيستم و مسئول بدانيد"

اما هفتمين قانونش چيز فوق العاده ايست:
"هواي منشي ها را داشته باشيد، آنها نبض سازمانند"

عللش را ميتوانيد در خود مقاله بخوانيد ولي در آخر مقاله اش ميگويد "سعي کنيد با آنها دوست باشيد ولي نه خيلي، اگر که دوست نداريد مورد غضب رئيستان واقع شويد!!!!"

پينوشت:
مقاله به هيچ عنوان مبتذل نيست، مقاله قشنگي است حتمن بخوانيد

پينوشت دوم:
ولي بهمن! به جان خودم من هنوز اعتقاد دارم که اين حاشيه را در جواب ايميل هاي مستهجن من نوشته




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در

[يک حبه حرف:

دوستي دارم که مطمئنم مي تواند سه ساعت پشت سر هم در يک کلاس تنظيم خانواده درس بدهد
پدر و مادرش فکر ميکنند که حتمن بچه شان ديگر پاک از دست رفته
بيچاره ها نميدانند پسرشان هنوز بچه خوبي است!



پينوشت:
بسوزه پدر اينترنت، که بچه هشت ساله اينروزا از پيرمرد هشتاد ساله بيشتر ميدونه؛ در مورد همه چي!!!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 7 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

[از سري نوشته هاي هرزه نگارانه]

پانزده نيروي پيش برنده انسان (15 Human Driving Forces)


جان گرنت John Grant يکي از مسلط ترين و در عين حال با صفا ترين و باز هم در عين حال مستحجن ترين نويسندگان در علم مديريت است، اصليتش انگليسي است ولي مدتهاست که در نيويورک زندگي ميکند. دو تا کتاب دارد، يکي از ديگري صحنه دارتر:

• New Marketing Manifesto (مانيفست بازاريابي نوين)
• Contemporary Strategic Planning (برنامه ريزي راهبردي معاصر)

در توضيح عمق پورنو بودن کتابهايش همين بس که مورد کاويهاي (Case Study) کتاب اولش همه اش درباره نحوه به اوج رسيدن گروههايي مثل Spice Girls و اينها است و دومي هم پر است از مطالب صحنه دار (مثلا اينکه مدونا چطور اينهمه مشهور شد با اينکه صداي خوبي هم نداشت با شرح و تفصيلات کامل درباره مديران و تهيه کنندگان برنامه هاي مدونا!!!!)

بگذريم در کتاب اولش چيزي دارد که گلاب به روتون هر کسي که بالاي 18 سال دارد بايد بداند (هر چند فکر کنم همه ميدانند)

نوشته اش دقيقا اين است:
در سال 1998 گروهي از روانشناسان، 15 عامل پيش برنده انسان را با کمک مطالعات ميداني در آمريکا معين کردند، که تنها سه تاي آنها مخصوص به انسان است!!! و 12 تاي بقيه با حيوانات مشترک است، 14 تاي آنها (از دومي تا پانزدهمي) به ترتيب اينها هستند:
گرسنگي، تحرک، ضرر گريزي، کنجکاوي، عزت نفس، فرماندهي، کينه توزي، ارتباط اجتماعي، زندگي خانوادگي، پرستيژ، قدرت، تابعيت، استقلال، پذيرش اجتماعي

اولينش را هم خود جان گرنت اينطور به صورت جداگانه نوشته: SEX



پينوشت:
يک بار من اين مطلب را به يکي از استادان حزب اللهي ام گفتم، پرسيد "پس بچه ها چي؟"
از آنموقع تا الان دارم با خودم ميگم "پس بچه ها چي؟"




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 6 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

دست به تن اش که ميکشيدم چشمش را ميبست و لبش ميلرزيد
هيچوقت نفهميدم چرا!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 3 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

پنجاه سال بعد در چنين روزي، HASHEMI 2055



نميدونم بايد به کي راي بدم،
دور دوم واقعا مسخره شده،
بعد از راي 253 تايي و آخر شدن نوه معين،
حالا هاشمي و مصطفي قاتل اومدن دور دوم،

علي دوباره داره ميگه که بريم به هاشمي راي بديم، ميگه حداقل ميتونيم منتظر باشيم که بعد از اين چهار سال يه دولت دموکراتيک بياد سر کار و پسر زرافشان بعد از 55 سال آزاد بشه، بعدش هم آهي کشيد و گفت کاش گنجي و زرافشان اونطوري با اون شياف پتاسيم نميمردن و ميگه "ولي سياه، به جان خودم اين هاشمي ديگه اون هاشميه سالهاي 84 و 85 نيست، به خدا فهميده که نبايد اونطوري بهمون خيانت ميکرد"


واقعا نميدونم شايد هم رفتم به هاشمي راي دادم،
حالا هم که ستادش بيانيه داده که اين دختراي برهنه اي که روي سينه و شکمشون تبليغ هاشمي رو مي کردن، به ستادش ربطي ندارن، و ستادش فقط اونهايي رو قبول داره که روي باسنشون هولوگرام داره و نوشته:
"HASHEMI 2055, Where Politics Meets Beauty"

ديروز که يکي از اين دخترا رو ديدم ميگفت که مادرش هم در انقلاب سفيد سوم تير 84 و مادر بزرگش هم در کودتاي 28 مرداد سال 33 همين کار رو ميکردن و افتخار ميکنه که در يه همچين خانواده متعهدي به دنيا اومده، راستشو بخواي اون لحظه خجالت کشيدم که توي دوم خرداد شرکت داشتم

نميدونم شايدم به هاشمي راي دادم به خصوص که ميگن داره ميميره و ميخواد آبروي از دست رفتش در اين پنجاه سال رو احيا کنه، هر چند هاشمي براي اونهايي که ميگن ديگه پير شده و وقت مردنشه پيام فرستاده که:
"بيلاخ!، من عمر نوح دارم"

علي هم ميگفت اين هاشمي ديگه اون هاشميه سال 84 نيست، ولي ميترسم بازم اين يدونه از اين حقه هاي آخوندا باشه، واقعا ميترسم

نميدنم به کي بايد راي بدم، ولي ميرم به هاشمي راي بدم، شايد بعدش اميدي به مردمسالاري توي اين مملکت باشه، نميدونم، نميدونم




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 1 تير ماه 1384

[يک حبه حرف:

دلتنگي...

توي همه انتخابات قبلي حزب اللهي ها فوحشمان ميدادند که چرا راي نداديم
توي اين انتخابات روشن فکرها!!!






پينوشت:

من از هر دو گروه توهين شنيده ام، ولي مطمئنم توهين چپي ها بي شرفانه تر!!! بوده

خسته شده ام، کاش روز جمعه گذشته حد اقل رفته بودم به کروبي راي ميدادم تا بهترين دوستانم رو به اين سادگي و با اين همه توهين و تحقير از دست ندهم

آخر هم اينکه، فکر ميکنيم فرقي با آن حزب اللهي هاي احمق داريم، همانيم، فقط (شايد) ريشمان کمتر است




نتيجه گيري:
بابا همه گندي که توي اين انتخابات زده شده که تقصيرمن نبوده،
آره من قبول دارم که تقصير منم بوده ولي خوب معين و خاتمي هم کم بي تقصير نيستند،
حد اقل ما سه تا رو با هم مقصر بدونيد،
همه تقصير اون دو تا رو گردن من نندازيد


حرف آخر:
گفته باشم، اگه اين جمعه اون کسي که اسمش از توي صندوقها در مياد بازم حرامزاده و پدر سوخته و مردم فريب باشد من به نشانه اعتراض تا دو هفته فقط مطالب پورنو و سکسي مينويسم، گفتم الان بگم که بعدا کسي دلخور نشه




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 31 خرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

صداي پاي فاشيزم...

اول اينکه فردا سه شنبه در راستاي گندي که در انتخابات زده شده يک تريبون آزاد در دانشگاه علم و صنعت برگزار ميگردد






امروز هم با يک دوستي رفته بوديم يک سخنراني در شريف (البته متاسفانه پسر بود، اه تف به اين شانس)
پوستر آن اين است





به عبارات "ترسيم ابعاد فاجعه" و "تاکتيک نجات" توجه کنيد

عجب اوضاعي است که بايد زير علم هاشمي سينه بزنيم

والا خيلي ها قرار بود بيايند ولي نيامدن، قوچاني و جلايي پور و دکتر صالحي ظاهرا از ما هم گشاد ترند
ولي در عوض دکتر نيلي بود و دکتر زنگنه و دکتر باستاني و البته دکتر مشايخي
دم همه شان گرم، کاش اگر احمدي نژاد آمد آنها نروند!!!


دکتر نيلي خيلي به نفع هاشمي و مديران هاشمي حرف زد، به نظرم خودش را براي پستي در کابينه هاشمي آماده ميکند



دکتر زنگنه خيلي خودماني حرف زد، گفت که به معين راي داده و گفت که به کار هاشمي خيلي انتقاد دارد ولي فعلا گزينه اي جز هاشمي وجود ندارد



دکتر باستاني خيلي تند حرف زد گفت که الان مسئله اصلا هاشمي يا احمدي نژاد نيست الان مسئله فقط فرار از آينده اي تاريک و متحجرانه است (به گمانم خودش را براي شياف پتاسيم آماده ميکرد)



دکتر مشايخي هم که به نوعي شريفيها خيلي قبولش دارند، آرام حرف زد يادم نيست چي گفت ولي کم هم از هاشمي طرفداري نکرد



سالن جابر تا خرخره پر بود من و آرمان روي پله هاي وسط سالن نشسته بوديم



يکي از دوستانمون به نام آقاي نريمان هم که يک روزي با ما همکلاس بود مثل شير رفت بالا و از احمدي نژاد طرفداري کرد و کسي هم هو نکرد، برايم جالب بود

يکي از طرفداران احمدي نژاد هم يک پلاکارد بالا گرفته بود با اين عنوان "فقط ديکتاتورها تحمل رقيب را ندارند"

و در آخر هم يک عذر خواهي از بابت اينکه عکسها از دور و در حالت نشسته گرفته شده است گلاب به روتون من امروز واقعن حال نداشتم پا شم از روي نشيمنگاهم


حالا پس تا اطلاع ثانوي : هاشمي 2005
تا ببينيم بعدش ديگه بايد از چه الاغي طرفداري کنيم

زياده عرضي نيست
ارادتمند، سياه




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 29 خرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

در راستای انتخابات...


حالا که مفته، پس:
من هم به نوبه خود، این حماسه و پیروزی بزرگ ملت ایران در انتخابات نهم را به پیشگاه دوست دختر عزیزم تقدیم میدارم و برای وی طول عمر و علو درجات و همینطور یه نمه تپل مپل شدن را آرزو دارم

و با دلی آرام و قلبی مطمئن، از پیشگاه............آخ ببخشید یه لحظه رفتم توی حس، فکر کردم وصیت نامه است









پینوشت:
با تشکر از تمام کسانی که ما را در این پیروزی یاری دادند،
علی الخصوص:


1- تمام وبلاگ نویسهای طرفدار اصلاحات و بخصوص آنان که اوایل مردم را با ناز و نوازش و بعدها با فوحش و تحقیر و تیپ پایی و "شما ابله ها نمیفهمید ما فقط میفهمیم" به پای صندقهای رای آوردند


2- صدا و سیما، به عنوان یار دوازدهم تیم ملی


3- بچه های خونگرم و باحال تیپ الزهرا و همکاران محترم در بایگانی ثبت احوال، که اینروزها خیلی زحمتشان دادیم


4- و در آخر ملت فهیم ایران که الهی ما قربونشون بریم (البته هر چهار سال به چهار سال)




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 21 خرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

يک روز با آبادگر! تهران...

تاريخچه تبليغات شهري در ايران را ميتوان به دو قسمت نامساوي تقسيم کرد:
اول، دوره اي که تبليغ کردن روي تير چراغ برق و جعبه تقسيم تلفن محلي و درب مستراح ممنوع بود
دوره دوم، دوره اي که احمدي نژاد شهردار تهران شد




ببخشيد اگه ايندفعه عکسها زشت افتاده، والا بيشترش تقصير احمدي نژاده نه من!!!

پينوشت:




احمدي نژاد در صنعت مخابرات





احمدي نژاد در صنايع نيرو و انتقال توان






احمدي نژاد در بانکداري (بانک تجارت)






احمدي نژاد در زيبا سازي شهري!!!






احمدي نژاد همه جا













          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 16 خرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

ببينم شما اهل کجاييد...

اين فرودگاه "امام" را اگر از نظر برنامه ريزي و مرتب بودن و طرز مديريت بهش نگاه کنيم واقعا به وجه تسميه اش پي ميبريم!!!!










پينوشت:
چند روز پيش با حضرت ابوي (بابام) رفته بوديم مسافرت، مسافرت با بابام هميشه اين خوبي رو داره که ديگه لازم نيست با الاغ و شتر و اتوبوسهاي عهد عتيق جابجا بشم، ميرم يه راست بليط هواپيما ميخرم و بعد هم پولش رو سه لا پهنا با بابام حساب ميکنم.

حالا بگذريم،
موقع برگشت، روي فرودگاه مقام معظم رهبري سابق (امام خميني) باد تندي گرفته بود و هواپيما نميتونست بشينه و خداييش همه داشتن فرشته مرگ را توي بغلشون لمس ميکردند، خلبان داشت ميگفت که روي فرودگاه امام نميتونه بشينه و احتمالا يا بره اصفهان يا بره مهر آبادهواپيما رو بشونه ،

بغل دستي ما هم که در غالب تهي کردن کم از ما نداشت، برگشت به من با يک زبان بين المللي (پانتوميم) حالي کرد که اهل ترکيه است و انگليسي هم نميداند و ميخواست ببينه ما هم ترکي بلديم يا نه (هر چند به کاهدان زده بود، ما همين فارسي خودمان را هم که حرف ميزنيم خيلي هنر است)

خلاصه ما هم آن رگ مهمان نوازيمان گل کرده بود
(البته من دقيقا نميدونم اين رگ در من از کجا ميگذره هر چي هست از مغزم نميگذره چون هميشه کار دستم ميده هميشه آخرش به غلط کردم ميندازه منو)

آره، برگشتم به بغل دستي گفتم: "ببخشيد شما ترکي بلد نيستيد بتونيد حرفاي خلبان رو به اين بابا حالي کنيد"

بغل دستي ما هم با يک قيافه عين الله باقر زاده اي و با يک حالت عاقل اندر سفيه برگشت به ما فرمود که:

"نخير................................. من تهرانيم!!!!"




پينوشت دوم:
خدا انشاالله قبول کنه 15 خرداد امسال يه يادي هم از بنيانگذار انقلاب کرديم



پينوشت سوم:
ملت از مرگ رسته، تا هواپيما نشست از خوشحالي براي خلبان دست ميزدند،
که يکي داد زد: "دست چيه صلوات بفرستيد"
يکي برگشت به طرف گفت: "براي خلبان دست ميزنيم که نشونده هواپيما رو"
طرف هم گفت: "اينا کار خداست، خلبان چيکاره است"

يکي نبود بهش بگه مرتيکه اونموقع که داشتين سقوط ميکردين و بيضه و لوزه تون يکي شده بود هم حتمن تقصير عمه عفت من بود آره؟ خدا که اونموقع نقصير نداره؟




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد