سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 7 شهريور ماه 1384

[يک حبه حرف:

سفر را دوست دارم. کوچ را نه...


مطلب اول:
يه پسره آمريکايي هست به نام آدام
بهش ميگم چي ميخوني
ميگه: مطالعات بين الملل
ميگم: خوب بعد که فارغ التحصيل بشي کجا کار ميکني
ميگه: خوب معلومه CIA!!!


مطلب دوم:
حرفهاي يه ايراني با يه آمريکايي به دو بخش تقسيم ميشه
بخش اول تا قبل از اينکه اسم کشورتو با افتخار بگي
و بخش دوم بعد از موقعي که ميگي که ايراني هستي
معمولا بخش دوم خيلي خيلي کوتاهتره


مطلب سوم:
با چند تا بچه هاي عرب آشنا شدم که واقعا آدمهاي خوبين
خيلي حسابي تر از بعضي ايرانيا که اينجا ديدم
ميترسم يهو هول بشم و خليج هميشه فارس و اين قضايا رو بالکل بيخيال شم!!!


مطلب چهارم:(۱۸+)
[اين مطلب يخورده نامودبانه است ولي بايد بگم. بايد همه بدونن]


فرهنگ ايرانيان اينجا رو باش
طرف بهم ميگه بگو ببينم از صد. چند درصد ک* کشي
ميگم خوب فرض کن ۳۵
ميگه ببين من اگه بخواي بدوني ۱۴۰
ميگه من دو تا ۵ ساعت آمستردام بودم دو تا جنده کردم
ميگفت توي ايران دختره شب اول که لنگش ميرفت هوا ميگفت منو ميبري آمريکا منم ميگفتم آره عزيزم فقط اون پاتو بازتر کن
ميگفت فقط به اسم آمريکا بردن ۱۰ تا دختر رو ...

دلم براي ايران ميسوزه و براي دخترهاش هم



مطلب پنجم:(Gay Bar...)
به آدام ميگم اينجا گي بار هم داره
ميگه آره مگه تو گي اي؟
ميگم نه فقط ميخوام ببينم
ميگه باشه بذار بگم يه روز يه دختراي همکلاسيم هم بياد با هم بريم. خوب نيست دو تايي با هم بريم




مطلب ششم:
براي آدام با همان زبان الکن چند تا شعر از مولانا خوندم و ترجمه کردم از خيام هم همين طور خيلي خوشش اومد و حسابي جالب بود براش
گند قضيه وقتي در اومد که ازم پرسيد : خيام مال چه قرني بوده؟ و من نميدونستم


مطلب هفتم:
به يه دختر بوليويايي گفتم شما چي داريد که بهش افتخار کنيد
گفت چه گوارا. شما چي داريد؟
گفتم ما ابن سينا داريم و خوارزمي
گفت آهان پس عربي!!!


مطلب هشتم:
به آدام ميگم حسين داره فرهنگ ايرانيشو کاملا فراموش ميکنه
برگشته بهم ميگه تو از اون بدتر ميشي
(خداييش خيلي بهم برخورد. البته اونم حق داره چون عشق لايزال مارو به دخترهاي تپل مپل ايراني نديده)



مطلب نهم:
من الان خونه خودمم و چون از دانشگاه يکم فاصله داره
فکر کنم بايد به فکر يه ماشين تر و تميز دست دوم باشم


مطلب دهم:
شايد کم اينجا بنويسم از اين به بعد
بدون کيبورد فارسي خيلي وقت از آدم گرفته ميشه


مطلب يازدهم:
يکي به من بگه احمدي نژاد چطوره الان کابينه خوبه؟
الان ديگه همه به سبک ايرانيا شروع کردن به تطهير خاتمي ليمويي يا نه؟
الان هنوز کسي ديگه بديهاي خاتمي رو به ياد داره يا ديگه شد مصدق زمان؟؟؟




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 3 شهريور ماه 1384

[يک حبه حرف:

براي خدا. خرمالو و گلپيشي...
(نوشته هايي کوتاه براي خانواده ام)



اولي: ببينم الان فرق بين لهجه شمال و جنوب آمريکا رو ميفهمي؟
دومي: والا راستشو بخواي من بيشتر رو اين متمرکزم که خود حرفاشونو بفهمم حالا لهجه پيشکش!!!





توضيحات:
حضرت ابوي (بابام) دستور داده که ديگر اينجا خزعبلات ننويسم
ما هم حسب الامر ايشان گفتيم که اين نوشته را اندکي آکادميک تر بنويسيم
و به پدر و مادر و خواهر کوچکمان تقديم کنيم
(ولي قول ميدم به محض اينکه بفهمم ايشان ديگه اينجا رو نميخونه
يه نوشته خيلي مستهجن و پر مغز بنويسم و
تقديم کنم به همه کساني که با خود سانسوري مخالفند)








مطلب اول:
دو سه جمله اولي که به يه آمريکايي ميگي
چون معمولن سلام عليکه
و ما هم اين سلام عليک اينا رو توي هر کلاس زباني که ميرفتيم تمرين ميکرديم
طبيعتا عين خودشون با هاشون حرف ميزني
خيلي عالي پيش ميره
و به خودت ميگي که
Hey man keep up the good job
(اخه من ديگه با خودمم انگليسي حرف ميزنم تا سريعتر راه بيافتم)
حالا اگه طرف هم برگرده و بهت بگه که لهجت خوبه که ديگه خدا رو هم بنده نيستي
ولي وقتي چند تا جمله اول تموم ميشه
و ميرسي سر اصل قضيه
اونوقته که گند قضيه بد جوري در مياد
و سر و ته جمله هات شروع ميکنه به هم پنالتي زدن
باز خوبه اينا نميکنن حرفشونو در مورد لهجت پس بگيرن!!!!





مطلب دوم:
اولين روز کلاس ما گلاب به روتون ديروز بود
صبح يه کلاس داشتم به نام بهينه سازي در مهندسي که با دپارتمان صنايع برداشته ام
بابام اگه بفهمه بهم افتخار ميکنه
آخه ايران که بوديم بهم هي ميگفت اين برنامه ريزي خطي رو بردار
حالا اينجا برداشته ام که يه وقت خداي نکرده من نيستم از ارث و ميراث محرومم نکنه
و همه اموالمون رو نده به همشيره





مطلب بازم دوم:
سر کلاس دوم
يه استاد خيلي کار درست داشتيم
که سه تا فيلم از مريخ نشين ناسا نمايش داد
و ما هم دهانمان باز ماند که اينا از کجا آمده
که آخر کلاس گفت من رئيس قسمت روباتيک ناسا هستم
و از شما انتظار دارم که در همان سطح مقاله بنويسيد
ما هم جنگي بعد از کلاس پريديم و درسش را حذف کرديم
به هر صورت هر چه باشد ما تازه رسيده ايم و
به قول صادق چوبک
ايراني ها هر چه که نداشته باشند
کونه گشاد فراوان دارند
خلاصه نشان ملي مان باعث حذف درسمان شد!!!



مطلب سوم:
کلاس سومم سي ان سي بود
که چيز خاصي نداشت
فقط توي لابراتوار تشکيل شد
و ما هم دهاتي
انگشت به دهان مانده بوديم که خدايا چقدر دستگاه!!!



مطلب چهارم:
من فهميدم چرا آمريکايي ها اينقدر مذهبي اند
پينوشت:
اين دانشگاهي که من آمده ام
خيلي برايشان ورزش مهم است
درس نخواني مهم نيست
ولي ورزش نکني خيلي بد است و ديگه دانشجوي اينجا نيستي
منم رفتم کارتم رو دادم که برام امکان استفاده از سالن هاي ورزششون رو بزنن روش
آره داشتم ميگفتم
ما رفتيم اونجا
و دوباره سرمست شديم از اينهمه دستگاهي که آنجا بود
(شوخي نيست اگه بگم ۵۰ تا تريد ميل دارند توي يک سالنشان)
و به سبک مرحوم رضا شاه يک بازديدي از کلاس آيروبيک خواهران کرديم
و فهميديم که اگر در آن دنيا بهشتي بخواهد باشد شبيه اين کلاس اينها بايد باشد



مطلب پنجم:
کلي (هم آفيسي ام توي دانشگاه) آمده عکس زن و بچه اش را زده بالاي کامپيوترش
بايد بگم مادرم اينا برن يه چند تا عکس تپل مپل از خودشان بگيرند
بفرستند برام
يه خورده هم نقاشي از ايران دارم ببرم بزنم توي چشم کلي
تا جمع کنه بساتشو اين کابوي گنده بک


مطلب ششم:
داشت يادم ميرفت
آن ضرب المثل موشي که در لونه نميرفت و جارو به دمش ميبست رو که شنيدين
حالا زندگي منم اينطوري شده
من بلد نيستم چهار کلمه بي اينکه سوتي ملکوتي بدم حرف بزنم
حالا اين ملت هم هي از من آدرس ميپرسند تو کوچه


مطلب هفتم:
امروز يه سمت ميز نشسته بودم
و يعني داشتم درس ميخوندم
اونور ميز يه دختر خاتم نشسته بود
هي از ما ساعت ميپرسيد
مدل کلاسهاي انگليسي سابق
کلي تمرين کردم ساعت گفتن رو
(ابروش رو هم سوراخ کرده بود با نافش)


مطلب هفتم:
ببخشيد که روزمره بود
ما بالاخره يه خبري هم از سلامتي مون بايد بديم به خونواده




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 1 شهريور ماه 1384

[يک حبه حرف:

Kelly...

چي کري؟ هان کلي؟ يا کني؟
چي؟ همون کلي!!!
باشه



پينوشت:
کم کم داشت يادم ميرفت
آخه ميدوني ديگه بعد از اومدن احمدي نژاد داشتم حس ميکردم
که اشتباه ميکردم که فکر ميکردم خاتمي مادر به خطاست
ديگه داشتم باور ميکردم. اون حرف دوستي رو که با ناز بهم ميگفت:
مردم در آينده ميفهمن که خاتمي چه خدمتي به ايران کرده
ميگفتم که خاتمي شايد خدمتي هم کرده باشه
داشت کم کم از يادم ميرفت تزوير خاتمي رو
تا اينکه با کلي هم اتاق شدم



پينوشت دوم:کلي دانشجوي دکتراست
همسن بابامه (شايد تنها چند سال کمتر)
۱۷ سال براي ارتش آمريکا کار کرده
و افسر ارتشه
يه زن داره
و دو تا بچه (و اين چيزيه که من واقعا بهش حسوديم ميشه)
کلي آمريکاييه
و من (هنوز) ايرانيم
امروز يه اتفاق جالب افتاد
توي دانشگاه به من و کلي يه اتاق دادن(اينا بهش ميگن آفيس)


پينوشت سوم:
استادم بهم ميگفت
قبل از اينکه بياي به کلي گفتيم که تو ايراني هستي
اگه تنها باهات چند کلمه حرف زد ناراحت نشو
ميگفت چهره ايران اين چند ساله خيلي خراب شده
ميگفت کلي يه قهرمانه. اون براي وطنش جنگيده


پينوشت چهارم:
کلي مرد خوبيه
و منم همينطور
من و کلي حرفي نداريم بزنيم
من ايرانيم
و اون آمريکايي




نتيجه گيري:
خاتمي واقعا مادر قحبه است
















موضوع دوم (روزمره)
امروز :
گفتم يه تکوني به ماتحت مبارک بدم و يکم کار کنم
صبح پاشدم
يه دوش گرفتم و اصلاح کردم
بعد کامپيوتر رو برداشتم و رفتم دانشگاه
وقتي رسيدم
اين بابا استاد ما يه باتري و يه آداپتور اضافه داد به ما گفت براي کامپيوترت
ما هم در عوض يه چند تا سوغاتي که از اصفهان براشون آورده بوديم داديم بهش
اين آمرکايي ها انگار از صنايع دستي خيلي خر کيف ميشن (يه پسره آدام هم بود اونم همينطور خر کيف شد از مينياتور ايراني)
بعد کلي اومد
و يه سلام کرديم و رفت نشست پشت کامپيوترش
منم رفتم پي کارم
ناهار رفتم به طرف گفتم که يه همبرگر ميخوام و اونم خيلي خوب فهميد
و من کلي حال کردم که تونستم با يه آمريکايي ارتباط برقرار کنم!!!
ناهارو خوردم و يه دوري توي دانشگاه زدم و حالم از دختراي بي آب و رنگ و لاغر مردنيشون بهم خورد (خداييش اينا اصلا رنگ ندارن)
بعد اومدم توي اتاق مشترکم با کلي
و بعد با يه دختر چيني به نام ون در مورد رژيم سوسياليستي چين حرف زديم
و يکم اون به چين فوحش داد
منم يه کم به ايران فوحش دادم
بعد من ديدم اونم مثل من انگليسي رو غلط قولوت حرف ميزنه
و گفتم حتما جديد اومده
و ازش پرسيدم چند وقته اينجاست
اونم گفت ۵ سال






مطلب سوم:
من خيلي از مشکلاتم از وقتي اومدم اينجا حل شده
منظورم دقيقا مشکلات جنسيمه
مثلا اينجا ديگه دلم نميخواد باسن دخترا رو گاز بگيرم
يا مثلا وقتي با دختري حرف ميزنم ديگه نميترسم که نکنه يهو حول بشم و بهش پيشنهاد ازدواج بدم!!!!






مطلب چهارم:
به نظر من يه نفر بايد چند مرحله رو بگذرونه تا بتونه بگه من ديگه با فرهنگ آمريکايي راحتم
اول اينکه بتونه توي وال مارت با شلوراک بگرده بدون اينکه احساس خجالت کنه
و يا فکر کنه که بايد پاهاشو مثل زنها اپي ليدي کنه!!!
دوم گلاب به روتون اگه خواست بره دستشويي و کار کوچيک داشت همينطور عين خر نره سر مستراح فرنگي و سر يدونه از اين توالت هاي ايستادنکي قال قضيه رو بکنه
سوم هم اينکه توي کلاس به پر و پاچه اين دختر بلوندا زل نزنه (معمولا ايرانيا با اين قضيه مشکل ندارن چون اينا دختراشون خيلي لاغر مردنين و اصلا جالب نيستن)





مطلب پنجم:
علي ۵ ساله که اينجاست مطمئتم که ايرانو يادش رفته چون هر روز ميگه ميخوام بر گردم ايران
حسين ۱ ساله اينجاست و هنوز يه چيزايي از ايران يادشه ميگه شايد برگردم ايران
من ۷ روزه از ايران اومدم و ايران رو کامل يادمه و ميگم بميرم هم بر نميگردم ايران

ميترسم .ميترسم از اينکه تا ۵ سال ديگه يادم بره توي چه خلايي بودم و بعد منم دلتنگ بشم که آي ايها ناس منم ميخوام برگردم


مطلب آخر:
من کيبورد فارسي ندارم و برام خيلي سخته فارسي نوشتن
ببخشيد اگه نوشته هاي اينجا غلط زياد داره


مطلب آخر تر:
از الان بگم
من يا تا دو هفته ديگه بايد يه دختر ايراني پيدا کنم
يا بايد برم به قول اينا گي بشم
يا بايد برم بميرم
بابا من به چه زبوني بگم من از دختراي اينجا خوشم نمياد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 31 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

سرگيجه...


ببينم اين دوناته؟ پس اون چي بود؟ بيگل چيه؟
بگو ببينم من بايد فترنيتي عضو بشم يا سوراريتي!
مگه هش براون ممنوع نبود! آهان اين هش براونيه
توي لانژ استراحت ميکنن يا توي توالت
هم!!! با ساسج!!! چه فرقي داره؟ پس پيگ چيه؟
اين دختره؟ پس چرا سينه نداره؟ اين پسره؟ من فکر کردم دختره
اين سکه دايمه يا نيکل؟ پس کوارتر کدوم بود
اين نون وايته يا ويت!!!
هر اينچ چند فوته. به سانتيمتر چقدر ميشه
الان چند مايل داريم تا برسيم. چند کيلومتر ميشه؟
کاهو به انگليسي چي ميشد! بانانا؟
من کجام
اينجا کجاست
...




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 30 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

اينجا همه چيزش خوبه غير از دخترهاش
ميدونم زشته اين حرفو بزنم
ولي دختر هاي اينجا نه لپ دارن نه باسن!!!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 29 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

زندگی در غرب...


اولي: حتمن داري با فرهنگ اونجا آشنا ميشي
حتمن داري سعي ميکني با فرهنگشون بيشتر آشنا بشي
حتمن داري تلاش ميکني بفهمي چطور بايد با اون ملت کنار بياي

دومي: نه بابا بيشتر دارم تلاش ميکنم بفهمم روش درست استفاده از دستمال توالت چطوريه!!!!





پينوشت:
من از خيلي ها پرسيدم که روش استفاده از اين دستمال توالت ها چطوريه
يه دسته گلاب به روتون ميگن بايد از جلو به عقب کشيد يه سري ميگن برعکس
ولي ظاهرا درستش اينه که از عقب بايد به جلو کشيد!!!!
اه حال خودمم هم به هم خورد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 27 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

اينجا آمريکا...

اينجا انگار بهتر از اون چيزيه که فکر ميکردم
استادم روز اول يه لپ تاپ بهم داد گفت مال خودت
ببرش خونه
فقط اگر بعدا لازم داشتي بيارش تا برات عوضش کنيم و بهترشو بهت بديم
دلم براي دوستام توي ايران ميگيره
وقتي فکر ميکنم که استاداي زپرتي اونجا چه کاري از گرده شون ميکشن




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 18 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

تولد...
به قول آن دوست قديمي مان:
"خيلي وقته که سکس نداشته ام، با امروز ميشود بيست و سه سال تمام!!!"




پينوشت:
هميشه خوانندگان محدود اينجا براي من نامه ميفرستند که لطفا توضيح بده که کي هستي،
به مناسبت ورود به 24 سالگي اين هم بيوگرافي ما:

در خانواده اي غير متدين و غير متعبد در اصفهان زاده شدم،

اصفهان را دوست دارم (البته جدا از لهجه و مردم شديدا مذهبي اش) دوستش دارم نه به خاطر اينکه زادگاهم است بيشتر به خاطر اينکه يک رودخانه زيبا دارد که شبها ميتواني اگر دلت گرفت کنارش قدم بزني و لذت ببري (البته لازم به توضيح نيست که منظورم از لذت، لذت غير جنسي است!!!)،

سنين کودکي به خاک بازي در باغچه مادر بزرگ و کندن آن براي يافتن گنج، دعوا با پسر عموم، و کارهاي ضروري ديگر گذشت

از دبيرستان چيز زيادي خاطرم نيست چون از ترس کنکور همش داشتم خر ميزدم (يعني درس ميخوندم)

بعد کنکور دادم و آمدم شريف، و در تهران دانشجو شدم (اوايل به واسطه آيه شريفه "توش خودمون رو کشته بيرونش ملت رو" فکر ميکردم خيلي پخي شده ام و بايد تحقيقات کنم و کشورم رو بسازم، ولي بعدها ديديم همه دارند ميشاشند به اين کشور و ما هم آن آيه مبارکه يادمان آمد که "من هم بازي!!!")

يک ترم و نيم خوابگاه شريف بودم بعد با حزب اللهي هاي خوابگاه دعوايم شد و آمدم خانه گرفتم و يک سال و نيم هم تنها زندگي کردم و بعد با يکي از همکلاس هايم هم خانه شدم که بعدها بهترين دوستم شد

سه سال براي يکي از پژوهشکده هاي وزارت علوم کار کردم که آخرش هم هيچ عايدي معنوي اي نداشت (مادي اش بدک نبود)

يک سال گذشته را همش به امتحان تافل و جي.آر.اي و مکاتبه با دانشگاههاي بلاد کفر گذراندم

6 ماه پيش هم يک نامه آمد از يک دانشگاه آمريکايي که "برادر عزيز، جناب آقاي سياه مثل مرگ، پاشين بياين اينجا درس بخونين، ما خودمون پولتونو ميديم" ما هم ديديم مفته پاشديم رفتيم ويزاي اونجا رو گرفتيم که بريم

الان همه کارهام رو کردم، بليط و ويزاي آمريکا و ويزاي ترانزيت آلمان و سوغاتيهاي خوب از ايران و ماچ و "ننه کي برميگردي!!!" همه را

گاهي شبها مثل امشب زنگ ميزنم از دوستان و فاميل خداحافظي کنم، دلم خيلي ميگيرد، براي اينکه ديگر نميتوانم ببينمشان، بيشتر دلم از اين ميگيرد که نميتوانم باشم و موفقيت و رشد خواهر کوچکم را ببينم

در ضمن ميگن: "طرف رفت آمريکا پي.اچ.دي بگيره، ديد سخته اچ.آي.وي گرفت!!!"

من دوتا سايت روي اينترنت دارم يکي همين سياه مثل مرگ است ( که وبلاگم است و روي همين بلاگ اسپات قرار دارد و مجاني در آمده برايم) و در حقيقت مجموعه نوشته هاي غير مودبانه ام است، آن نيمه تاريک و هوس آلود وجودم که اينجا مجال هوسراني دارد و خارج از اين فضاي مجازي بهش اجازه کثافتکاري نميدهم، وديگري که شيک تر است و دات کام است و به انگليسي است و مودب است و مجموعه کارهايي است که در دانشگاه انجام داده ام (يا آن عده کارهاي علمي که در اوقات بيکاري کرده ام)
دلم نمي آيد بگويم ولي "سياه مثل مرگ را بيشتر دوست دارم" تا آن سايت دات کام و اتو کشيده را

و هفته اينده هم دارم وطنم را براي مدت نامعلومي به مقصد آمريکا ترک ميکنم

(در اين قسمت هم اگر فکر کردين من از عاشق شدن و فارغ شدن و اين حرفا مينويسم در اشتباهيد، من عمرا اينجا بنويسم که دستي دستي چه گندي زدم در زندگي ام)

اين بود بيوگرافي من حالا نوبت شماست!!!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 13 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

خصوصي

گفت: هنوز ازدواج نکردي
گفتم: نه


گفتم: حال شوهرت چطوره
گفت: خوبه

گفتم: دختر پيدا کنين، پسر براي باباش نميمونه
گفت: ميدونم


گفت: داري ميري؟
گفتم: آره
گفت: ديگه به آرزوت رسيدي؟
گفتم: نميدونم




پينوشت:
دلم نميخواد فکر کنم که من به کسي خيانت کرده ام




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 12 مرداد ماه 1384

[يک حبه حرف:

کاش خودمون رو يادمون نميرفت
[براي حفظ حريم خصوصي افراد اين داستان اندکي دست کاري شده]



زندگي شيرين:
پسر خاله ام چند سال پيش ازدواج کرد، و با همسر و دختر کوچکش مهاجرت کردند آن سر دنيا، همسرش يک وبلاگ دارد پر خواننده تر از وبلاگ من و شما،
هر روز کلي آدم مي آيند که ببينند امروز کدام وجه نادرست زندگي ايرانيان شکافته شده و به انتقاد گرفته شده
آن وبلاگ هميشه پر است از جمله هايي مثل "ما ايرانيا چرا کار گروهي بلد نيستيم" "ما ايرانيا چرا فرهنگمون اينقدر خرابه" "ما ايرانيها چرا اينطوريم" "چرا ما ايرانيها..."،
همسر پسر خاله ام هميشه از خوشبختي اش با پسر خاله ام مينويسد،
و اينکه چقدر زندگي آنها رنگين است از داشتن هم

زندگي تلخ:
خاله ام (مادر پسر خاله مذکور) زن مهرباني است، معلم بوده و پسر خاله ام را با دستمزد معلمي بزرگ کرده، شايد سخت بوده، نميدانم، خاله ام عروسش را دوست دارد، اما دلش غمگين است،
براي مادر بزرگم گريه ميکرده که پسرش کمتر با آنها دمخور است، و بيشتر با خانواده همسرش است، ميگويد پسرم انگار ديگر پسر من نيست، ما انگار پسري نداشته ايم، به روي خودش نمي آورد ولي گاهي ميگويد که پسرش را از او گرفته اند
خاله ام ميگريد از اينکه چقدر زندگي بي پسرش بي رنگ است














پينوشت اول:
آره منم موافقم، کاش ما ايرانيها اينطور نبوديم

پينوشت دوم:
از ديگران که انتقاد ميکنيم کاش خودمون رو يادمون نميرفت




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد