سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 10 ارديبهشت ماه 1384

[يک حبه حرف:

اصل اول سياه مثل مرگ (براي سفر)









اصل اول سياه مثل مرگ براي سفر ميگه:

"يک چمدان مستقل از اندازه و حجمش دقيقا همانقدر که
لازم دارين لباس و اينا توش جا ميشه
"









توضيحات:

مرحوم چمدان کوچک من (براي اين ميگم مرحوم چون با اين وضعي که من با اين بنده خدا
رفتار ميکنم چيزي به ارتحالش نمانده)، هر چه بارش کني جا ميگيرد يعني من از اينجا
کلي چيز اعم از کتاب و ريش تراش و شامپو و لباس زير و لباس رو بارش ميکنم و کاملا
پر ميشود، بعد ميبرمش خانه پدري و از آنجا روي اين چيزها هم کلي چيز ديگه مثل کشک و
سنگ پا و گز و دمپايي که والده آماده کرده اند بار ميکنم و ميارم و جالب اينجاست که
باز پر ميشه!!!



من هنوز نتونستم اين پارادوکس رو بفهمم که چطور چيزي که پره اگه بازم چيز بارش کني
پرميشه و اصولا براي يک چمدان نقطه اي که ميتوني بگي ديگه پره و نميتوني حتي يه
جورابم توش به زور بچپوني کجاست!!!.







پينوشت:

بابا نخندين، به خدا اين قانون خيلي مهميه که من پيدا کردم،
خداييش اين همه راننده تاکسي و آرايشگر در آداب کشور داري و رسوم اداره مملکت از
توي خشتکشان تئوري در ميارن اونوقت شما ميشينيد گوش ميديد
حالا ما که بعد از عمري يه قانون کاربردي پيدا کرديم که به درد ميخوره همه دارن
ميخندن






          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 4 ارديبهشت ماه 1384

[يک حبه حرف:

من، علي، معين و انتخابات

والا اينطور که از روند اعلام کانديداتوري آقايان بر ميايد انگار امسال هم بايد برويم باز به "زي زي گولو" راي بديم




پينوشت:
پارسال با حضرت ابوي (همون بابام) نشسته بوديم، و ايشان داشت راديوي ملعون و خود فروخته صداي امريکا را گوش ميداد، که گلاب به روتون همين خانوم ستاره درخشش اعلام کرد که:

"به خبري که هم اکنون به دستم رسيد توجه فرماييد، آقاي علي گل کلم زاده (اسم تزئيني است)، عضو فعال انجمن اسلامي و دفتر تحکيم وحدت دستگير شد"

ابوي، که قبلا علي را ديده بود، حالا اين وسط شروع کرده بود که آفرين به اين پسر خوش غيرت، ايول، مملکت ما اگر چهارتا جوون هم داشته باشه همينان.

خلاصه اين وسط خيلي اتفاق افتاد، ولي من نتيجه اش را ميگم:

بعد از آنکه علي را با کلي اين در و اون در زدن پيدا کردم، و ازش پرسيدم که چه کرده بوده، گفت:
"بابا سياه من که کاري نکردم، داشتم کيف يه بچه ها که سخنراني داشت رو مياوردم، که ريختند سر ما و من و او را با هم گرفتند، خودمونيم خود طرف هم مالي نبود که بخواهند بگيرنش"

اينروزها ميترسم نکند دکتر معين هم به يک همچين علتي محبوب شده باشد، استعفا در دوران خاتمي!!!



پينوشت دوم:
هميشه به علي ميگم، بذار اعلا حضرت رضا شاه دوم برگرده تو هم حتمن وزيري چيزي ميشي
علي هم جواب ميده "اعلي حضرت رضا شاه دوم گه ميخوره برگرده"



پينوشت سوم:
رفقا ببينم امسال "زي زي گولو" بيشتر مده، يا سمندون!!!



پينوشت چهارم (براي خاتمي عزيز و سکسي):
خاتمي جون، عمو، دستت درد نکنه که هشت سال برايمان زحمت کشيدي اشک ريختي آه کشيدي، فيگورهاي جديد گرفتي و عباي ناناز پوشيدي،

دستت درد نکنه که سرنوشت قتلهاي زنجيره اي رو که به قول ابطحي بهترين در کارنامه ات بود، مشخص کردي!!!،

دستت درد نکنه که هميشه "ليديز فرست" بودي، دستت درد نکنه که عباي ليمويي ات را به ما هم نشان دادي، دستت درد نکنه که به قول خودت "برنده انتخابات هفتم، تو و مردم اصلاح طلب بوديد"

دستت درد نکنه که بعد از سر و سامان دادن به مملکت خودت!!! پاشدي رفتي يونسکو که به دنيا هم يه حالي بدي، در هر صورت بقيه دنيا هم حق دارند مثل ما طعم رفاه و آسايش را بچشند

يه خاطر همه زحماتت ممنون

دنيا نتايج زحماتت را خواهد داد، روزي خواهد آمد که خاتمي عزيزما کاره اي در يونسکو خواهد شد، آنوقت اين ملت ميمانند و تنبانشان

(با همه اينها من شخصا فکر ميکنم خاتمي بر خلاف کارنامه سياسي و اجتماعي اش کارنامه اقتصادي خوبي داشته اين مدت)




نتيجه گيري:
تف به اين مملکت قحط الرجال




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 1 ارديبهشت ماه 1384

[يک حبه حرف:

در رابطه با پست قبلي،

راستشو بگين، کدومتون دعا کردين، هان
فکر کنم خدا بدجوري با من سر لج افتاده، چون گند کار بدجوري در اومد


پينوشت:
احوالاتم خراب بود، ولي خوب دوباره خوب شدم،
من هميشه مديون دوستهام بودم، الان بيشتر




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 30 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

التماس دعا!!!


آهاي مردم

آهاي مردم، مگه همين شما نبوديد که موقعي که حضرت امام مريض شد، همينطور به درگاه خدا دعا کردين براي بهبوديش، ولي چند روز بعدش امام رفت

آهاي مردم، مگه همين شما نيستيد که هر جمعه به درگاه خدا آويزون ميشيد که آمريکا و اسرائيل رو از زمين محو کنه، ولي هنوز هستند

آهاي مردم، مگه همين شما نبوديد که براي سلامتي رزمنده هاي توي جبهه دعا کرديد، و اون همه جوون بيگناه توي جنگ رفتند

آهاي مردم، مگه همين شما نيستيد که اينهمه سال براي ظهور آقا امام زمان دعا ميکنيد، ولي خبري از ظهورش نيست

آهاي مردم، ببينم، خداييش مگه همين شماها نيستيد که اينروزا توي کوچه و خيابون و بقالي و نونوايي يا توي تاکسي همش دارين دعا ميکنين که خدا ريشه اينا رو بکنه، و خدا عين خيالش نيست
....
....
....
....
بايد بهتون بگم، من و خدا، ديگه دستتون رو خونديم، عمرن اگه براي فردام از شما طلب دعا کنم




پينوشت:
فردا دارم براي مصاحبه یه جايي ميرم، اگه خوب پيشرفت که ميام مينويسم و همه از الان يه شب شام مهمون من هستيد، اگر هم بد پيش رفت که بازم ميام مينويسم تا همگي با هم بخنديم به قضيه و لذت ببريم، دعا هم نميخوام (هر چند ميدونم همه افرادي که اينجا رو ميخونن مستجاب الدعوه هستند و ما هم محتاج دعا)

والا مشکل اينجاست که من نميدونم مصاحبه کنندگان از بچه هاي مزور چپ گرا هستند، يا از بچه هاي متحجر راست، يعني من بايد تر و تميز و با ريش تراشيده برم يا با ته ريش و عطر مشهدي!!! حالا گفتم علي الحساب ناخنم رو بگيرم تا بعد ببينيم چي ميشه (چون از ديد هيچ کدام از اين دو جناح قدرت طلب ظاهرا اين کار مکروه نيست)


پينوشت 2:
آهاي مردم! خداييش راستشو بگين، شما همونايي هستين که خدا آنقدر خاطرتان را ميخواست که زمستونم براتون بهار ميکرد؟؟؟؟ کدوم معصيت خدا رو کرديم که باهامون اينطوري شد




نامربوط:

شبنم فکر يک مطلب خيلي جالب ترجمه کرده که ميتونيد اينجا بخونيد، وبلاگ شبنم فکر اگر اشتباه نکنم از سوي خبرنگاران بدون مرز به عنوان يکي از وبلاگهاي فعال در آزادي بيان انتخاب شده (البته اين را از دوستي شنيدم ولي خودم جايي نخواندم و مطمئن نيستم) در هر صورت خيلي لايقش است، دمش گرم و موفق باشد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 29 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

ببينم!،
شما بين شنيدن حقيقت تلخ
يا
دروغ شيرين
کدوم رو انتخاب ميکنيد؟؟؟




پينوشت:
جدي ميگين!!! ولي من هميشه دومي رو انتخاب ميکنم، نميدونم چرا




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 27 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

درس امروز، ........قانون پارکينسون

بهترين استادي که در زندگيم داشتم کسي بود که قانون پارکينسون را به من آموخت (حيف که ديگر چندان تدريس نميکند)





پينوشت:
اگر اساتيد مديريت يک يا دو قانون مفيد داشته باشند، اولينش قانون پارکينسون است دومي قانون مورفي، قانون مورفي را خيلي ها ميدانند، ولي قانون پارکينسون را کمتر افرادي هستند که بدانند، والا به نظر من اگر تنها يک قانون باشد که بتوان با آن تنبلي ما ايرانيان را توجيه کرد، مطمئنا همين قانون پارکينسون است.

نميدونم تا حالا ديدين اگه براي يه کاري دو روز وقت داشته باشيد در دوروز تمامش ميکنيد، حالا اگر براي همان کار سه هفته هم وقت داشته باشيد آنرا سه هفته اي تمام ميکنيد، (يعني من که اينطوريم، اگر شما بهتر از اين هستيد خوش به حالتان)

اين رفتار حيرت انگيز را اولين بار يک تاريخدان بريتانياي به نام پارکينسون، در سال 1958 کشف ودر کتابي به نام "قانون پارکينسون: پيشرفت رو عشق است" منتشر کرد (البته اسم اصلي کتابش Parkinson's Law: The Persuit of Progress است)

اگر بخواهيم آنرا به زبان الکن خود تبديل کنيم اين ميشود،
قانون پارکينسون ميگه: "کارها اينقدر کش پيدا ميکنند، که تمام وقت اختصاص داده شده به آن را پر ميکنند"

البته، راه حل هم دارد، که ميتوانيد در مقالات تکميلي راه حل آنرا بيابيد (اگر راه حلش را يافتيد مرحمت کنيد به خاتمي ليمويي و زيبا هم بياموزيد، چون ما آخر نفهميديم شعارهاي نازبلاي ايشان مثل آزادي انديشه و اصلاحات و گفتگوي تمدنها و جک خنده داري به نام ايراني آزاد!!! و آباد!!! و مطمئن!!! کي به تحقق خواهد پيوست)




منابع:
براي مطالعه بيشتر و تکميلي به مراجع زير مراجعه نماييد

قانون پارکينسون در ويکي پديا
سير گشادي در ايران، مطالعه اي مردم کاوانه از ايران باستان تا امروز
جستجوي قانون پارکينسون در گوگل
قانون پارکينسون به قلم خودش (اگر فهميديد به ما هم ياد بديد)




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 26 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

حق و باطل


والا، حقيقتش رو بخوايد براي سه ماهه آينده يه برنامه اي ريخته ام، پر از اما و اگر،

يعني اينطوريه که:
"اگه فلان چيز درست شه، و اگر مشکلی پیش نیاد و اگه فلان کار خوب پیش بره، ...اما باید حواسم به فلان چیز هم باشه... " و اين برنامه همينطوري با اما و اگر ادامه داره

اگه همه اينها درست پیش بره من احتمالا سال دیگه همين موقع با خانوم نسشتیم تو ساحل و بازی دوتا کوچولوي فينقيلي رو تماشا ميکنيم (الهي بابا به قربون سه تاشون بره!)

ولي خوب اگه حتي يدونه از اين اگر هاي کوچولو هم درست در نياد، خلاصه گند برنامه در مياد و لنگ بنده رو ميگيرن و کشون کشون ميبرن خدمت مقدس نظام وظيفه تا زير پرچم مقدس کشورم دو سال زکات عمرم را بازپرداخت کنم

ميگن جرج بوش هم که ميخواد به خاطر گه کاريهاي هسته اي ايران حمله کنه به مملکتمون (آقا ما برق اتمي نخوايم کي رو بايد ببنيم، همون برق زغال سنگي مان مگر چه اشکالي داشت)

خلاصه نتيجه اينکه اگه اون اما ها و اگر ها درست در نياد من تا چند ماه ديگر دارم در خط مقدم جبهه در نبرد حق و باطل براي وطنم ميجنگم

ميدوني مرگ در راه وطن و توي جنگ حق و باطل چيز مقدسيه
فقط مشکل من اينجاست که نميدونم کدوم طرف حقه کدوم ور باطل


نتيجه گيري:
1- خدا بامرزدم
2- ترو خدا برام کمپوت بفرستيد بچه ها، به نامه هام هم زودتر جواب بدين، دلم براتون تنگ میشه
3- کاش آنموقع که سربازي را ميفروختند، ميخريديم، البته توي زندگي خيلي کارها بود که نکرديم، اينم روش!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 24 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

گاهي حتي الان هم
با اينکه ميدونم که مدتها گذشته
وقتي ميخوام جلو دوستهاي مذهبيم آب بخورم
ميترسم نکند ماه رمضان باشد!!!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 22 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

ATRS...

ميگويند زنان برزيلي زشت ولي مهربانند (دقيقا بر عکس زنان زیباي ايراني)




پينوشت:
امروز خيلي سرخوشم، اگر اندکي بي تربيت تر از اين بودم بيشک ميگفتم در ماتحتم عروسي اي برپا شده، والا يک کنفرانس به نام ATRS هست که خيلي کنفرانس مهميه در زمينه حمل و نقل هوايي و هر ساله 100 تا مقاله در آن ارائه ميشود، که بهترين متخصصان دنيا در اين زمينه در آن سخنراني ميکنند، از ايراني ها معمولا يک پروفسور فريبا علمداري هست که خيلي کارش درسته، انگليسه و مشاوره ايکائو هست (البته شوهر داره و ما هم وجدانن هر بدي اي که داشته باشيم حد اقل چممون پاکه)، و يک پروفسور وثيق که در آمريکا تدريس ميکند و کار اصلي اش قيمت گذاري فرودگاههاي دست چندم است.

به ليست ايرانيان شرکت کننده فوق، امسال من و اميد هم اضافه شده ايم، یعني کارهاي فوق العاده ي من (که به قول استادم بيشتر مستهجن است تا مستدل) با کارهاي نيم بند اميد به عنوان دو تا مقاله در کنار 98 تاي ديگه، در تابستان امسال در کنفرانس ATRS که امسال در برزيل برگزار ميشه ارائه ميشه (دفتر اصلي آنها در کانادا و در دانشگاه UBC است ولي کنفرانسشان هر سال در يک گوشه دنيا است)،

و بنده از الان دارم در آرزوي ديدن کارناوالهاي ريو بال بال ميزنم، هر چند مطمئنم اميد حال منو نداره،

اميد اصولا بچه خر مايه ايه (که من هرچي خواستم براش يه زن خوب بگيرم نگذاشت) و بنابر اين ميتونه به راحتي پول بليط و اينها رو بده و من موندم که خرج چند مليوني سفر را از کجا بايد بيارم،



نتيجه گيري:
کسي يه کليه با گروه خون AB+ لازم نداره (خداييش خيلي خوب کار ميکنه ها، گلاب به روتون منو بد بخت کرده از بس بايد وسط کارهام پاشم برم دستشويي)




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 21 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

اينقدر اينجا سياه، سياه، گفته ام
که ديگه، کم کم خودم هم داره باورم ميشه
که برده زاده اي سياهم،
که توي مزارع نيشکر آلاباما
روزها کار ميکنه
و شبها به فکر آزاديه!








توضيحات:
والا، اين چند روزه، اصلا نشده بيام وبگردي،
نه، اشتباه نشه، هنوز اونقدر روشنفکر نشدم که معرفت و شعور از يادم بره و ديگه به کسي سر نزنم، ولي گلاب به روتون اينروزها يه هو درگير شدم ولي به زودي تموم ميشه و وبلاگهايتان را از کامنتهاي شهوت آلود لبريز ميکنم، من در همينجا از همه بزرگواراني که ما را با کامنت هاي گهربارشان غرق در شعف ميکنند ممنونم، ولي خداييش، وقتي خودم نميرم نوشته هاي ديگران رو بخونم انتظاري هم ندارم که کسي نوشته هاي منو بخونه، بنابر اين راحت باشين رفقا

ارادتمند
سياه (مثل مرگ)




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 20 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:


روياي شيرين...


"روياهاتو محکم بچسب، واسه اينکه اگه روياها بميرن، زندگي عين مرغ شکسته بالي ميشه،
که ديگه مگه پرواز رو تو خواب ببينه" (بازم از لنگستون هيوز)





پينوشت:
ميدوني، يه موقعي بود که بزرگترين آرزوم اين بود
که با يه پيراهن روشن آستين کوتاه و يه کراوات (و البته بدون کت) توي دفتر بوئينگ توي سياتل راه برم در حالي که ليوان قهوه اي که توي دستمه و بوي خوبي هم داره، داره بخار ازش بلند ميشه،
بيام توي اتاقي که با ويلهلم شريکيم (اين ويلهلم مثلا دکتراي آيروديناميک داره از آلمان و سه سال پيش با همسرش هايدي مهاجرت ميکنن اينجا، هايدي هم اينجا معلم کالجه يعني)
بعد بيام کنار پنجره بايستم و در حالي که با اون يکي دستم پرده اتاق رو کنار ميزنم به ويلهلم بگم: "ميبيني ويلهلم، اون ابرا رو ميبيني که توي افق دارن آروم آروم ميان، فکر کنم برنامه پياده روي امروزمون رو بايد بيخيال بشيم"
عصر هم بيام خونه و سگم رو ببرم گردش و توي راه به پيرزن همسايه سلام بدم
...
...
...
اين بزرگترين آرزوي من تا مدتها بود،
...
...
...
ولي هيچوقت نميدونستم که حتي توي موشک سازي صالحات هم، راهم نميدهند




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 18 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

اعتراف...

ميدوني، نميدونم شنيدي يا نه
من که تازه شنيدم،

ميگن ميانگين کار مفيد توي ايران را حساب کردن
انگار حتي به بيست دقيقه هم نميرسه،

ميخوام يه چيزي رو برات اعتراف کنم و فقط برای تو
چون آبرومو دوست دارم
ميدوني روم نميشه بگم،
ولي خوب ظاهرا خيليش تقصير منه.




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 17 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

آره، ميبينم...


آره رفيق، ميبينم،
ميبينم که فرنگي شدي، لهجه و جمله هات رو دارم ميبينم،
آره، ميدونم حتي فوحشهات و توالتت هم فرنگي شده
حتي احساس ميکنم چشمهات هم آبي تر شده و موهات روشنتر،
...
ولي بدون با همه اينها، يه چيزت هنوز ايرانيه، ايرانيه ايراني
اونم اون کون گشادته.




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 14 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

يه جمله جالب خوندم، خيلي خوشم اومد ازش، در حقيقت حبه حرف يکي ديگه است، حبه حرف مدير رولانه (Revlon)


گفته:


"ما در کارخانه هايمان لوازم آرايش توليد ميکنيم،
...
ولي در فروشگاه هايمان اميد ميفروشيم"




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 13 فروردين ماه 1384

[يک حبه حرف:

آقاجون...

از پدر بزرگم (که ما آقاجون صداش ميزديم) هيچي يادم نيست، جز يک چيز، که هميشه جلو چشممه، ....


فقط همون لحظه اي که رفت رو يادمه.



يادمه سکته کرده بود
دکتر آورده بودند بالاي سرش تا ببيندش
به پزشکش رو کرد و گفت: من که حالم خوبه، مگه آدم مريض ميتونه از پله بالا بره يا سيگار بکشه
پزشکش برگشت گفت: معلومه که نه آقاي فلاني
پدر بزرگم: آرام آرام رفت سمت پله هاي داخل خانه شايد ميخواست نشان دهد که سالم است (آخه خانه مادربزرگم پله هاي سنگي اي داشت که سمت پشت بام ميرفت و دقيقا از وسط پذيرايي خانه، چيز جالبي بود يادش بخير)
چند تا پله را با آرامي بالارفت و به همان آرامي پايين آمد، نشست و يکي از آن سيگارهاي بهمن اش را که يادم است عوض پاکت، جعبه هاي مقوايي داشت برداشت و آتش زد،
به همان آرامي چند تا پک زد، ناله خفيفي کرد و رفت.............به همين راحتي




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد