سياه مثل مرگ
چرا از مرگ ميترسيد چرا زين خواب جان آرام نوشين روی گردانيد چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد بهشت جاودان آنجاست چرا از مرگ می ترسيد
نوشته شده در 9 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

پايان اميد.................پايان ترس (Volume II)


"ني ني کوچولو گرسنشه، دل کوچولوش ،مي مي، ميخواد"

پسر خاله بنده در بلاد خارجه زندگي ميکنه و يه پسر کوچولوي بامزه داره، چند روز پيش مي خواستم براي پسر کوچولوش يه هديه بخرم و پست کنم، براي همين رفتم شهر کتاب توي خيابان زرتشت تا يه چيزي براش بگيرم (اگه بچه کوچيک دارين اونجا خيلي چيزهاي خوبي داره براي بچه ها، حتما يه سري بهش بزنين) اون جمله بالايي عنوان يکي از کتابهايي بود که در غرفه کتابهاي مربوط به کودکان زير سه سال!!! قرار داشت.



پينوشت:
آره، اگه اين جمله عنوان يک کتاب باشه، ميشه "واي نازي چه بامزه!"
ولي اگه تو به شوخي يا جدي همچين حرفي بزني، احتمالا با لگد و لنگه کفش ازتو استقبال ميشه

اگه توي خونه به پدرت بگي "خيلي ميخوامت" ميشي "فرزند خلف"
ولي اگه به بهترين دوستت پشت تلفن اينو بگي و بشنوند
ميشي "تو خجالت نميکشي با دوستهات عين همجنسبازا حرف ميزني؟"

اگه وقتي ميري خونه، خواهرتو بغل کني و بچلوني، ميشي "داداش مهربون" و "واي بميرم، بچه ام دلش براي خواهرش تنگ شده"
ولي اگه بخواي با دختري که خيلي دوستش داري اينکارو بکني، ميشي "مرتيکه هرزه" و "مگه خودت خواهر، مادر نداري؟"



پينوشت دوم:
اولي: شنيدم در انحرافات جنسي غوطه ميخوري
دومي: چوبکاري نفرماييد ديگه



پينوشت سوم:
قبل از اينکه طرفتو فوحش کش کني اول مطمئن شو که اونو شناختي بعد بزن تو گوشش


پينوشت چهارم:
اين داستان ادامه دارد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 8 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

پايان اميد، پايان ترس...

ميدوني!،
يه حس غريبي دارم،
حس عابدي که بعد از يک عمر عبادت با خودش ميگه "نکنه خدايي نباشه!"
حس پير مردي که فکر ميکنه "نکنه اشتباه کرده که بعد از مرگ همسرش تنهايي رو انتخاب کرده"
حس پسر بچه اي که دوساعت بعد از اينکه مادرش بهش ميگه "حق نداري به اين شوکولاتهاي شيرين و خوشمزه ناخنک بزني" باخودش فکر ميکنه "فوقش کتک ميخورم ديگه"
...
...
...
ميدوني!،
ديگه خسته شده ام
ديگه مردانگي و غيرتم ته کشيده
ديگه دلم نميخواد کسي بهم اعتماد کنه
ديگه غرورم خشکيده
ديگه تحملم تموم شده
...
...
...

ميدوني!
ميدونم که نامرديه ولي،
دلم ميخواد يه ناخنکي بهت بزنم





پينوشت:
اين فرزند مخفي اسلام گفته، کپي رايت را هم رعايت کنيم، حالا براي اينکه به مرحوم نيچه برنخوره، بايد بگم اون جمله "پايان اميد، پايان ترس..." رو از روي قبر آن مرحوم دزديده ام، حيف ديگه نوشته هاي روي قبرش آپديت نميشه وگرنه لينکش رو ميگذاشتم اون کنار که يه حالي ببريم باهاش.




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 7 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

اگه يه روزي دانشمند ميشدم...


حالا که نشديم اما اگه يه روزي دانشمند ميشدم
عوض خوردن پولهاي ميلياردي تحقيقات
عوض گاز گرفتن خانمهاي مرکز تحقيقاتمون
عوض خوردن قهوه با افه هاي علمي
عوض آپولو هوا کردن
عوض مقاله دادن توي ژورنالهايي که هيچکس نميخوندشون جز خرايي عين خودم
...
...
اول براي دسته کليدها و لنگه جورابها پيجر اختراع ميکردم که اول صبح نخواي سه ساعت دنبالشون بگردي، يه چيزي ميساختم که تا دکمش رو ميزدي ميگفت "بيب بيب، لنگه جورابتون تو يخچاله"

براي آيفون خونه دگمه خاموش روشن ميگذاشتم تا عصر که داري خواب دختر پادشاه کشور بغلي رو ميبيني، بچه همسايه زنگ نزنه و دهنتو سرويس کنه و بگه "توپم!"

اگه دانشمند ميشدم حتما يه پاک کن ميساختم که بتونه اثر قهوه اي رنگ نوشابه رو از روي مدارکي که فردا بايد ببري تحويل بدي و فقط يه نسخه ازشون داري پاک کنه
...
...
آخ، حيف که دانشمند نشدم، حيف که دانشمند نشدم




پينوشت:
کسي ميدونه مرض mumps چيه و من کجا ميتونم واکسن اونرو بزنم (توي ديکشنري نوشته بود بيماري "گوشک" حالا اين بيماري چيه خدا ميدونه، فکر کنم يه چيزي مثل هاري باشه)




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 6 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

اون روزي که پيدات کردم
توي چشمهام نگاه کردي و گفتي
"توي بزرگترين طوفانها هم کنارت ميمونم"

اونروز نميدونستم که
با اولين موج هم از پيشم ميري




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 5 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

شايسته سالاري...


[دوستي دارم که به ضرب و زور قبول شد رشته مهندسي و ما را جان به لب کرد در همه مدت درسخواندنش، همسايه ها همه داري کردند تا اين رفيق ما اين سالها را گذراند، در عجايب تحصيل اين دوستمان همين بس که تمام اين مدت ماشين حساب نداشت جز همين سال آخر که ماشين حساب مرا امانت برده بود. ظاهرا اخيرا به سلامتي و ميمنت مدرک ليسانسش را گرفته و ما را از عذابي اليم نجات داده]

- الو سياه، من الان ديگه مهندس شدم
- نوش جانت رفيق، توي مملکتي که محسن رضايي دکترش است، عسکر اولادي تاجرش، و خاتمي رئيس جمهورش، تو هم مهندسش باش کي به کيه! مبارکت باشد اين شايستگي




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 4 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

اين دختر همسايه خيلي دختر خوبيه ها...



مادر عزيزم

در رابطه با صحبت روز گذشته تان که فرموده بوديد:

"اين دختر همسايه خيلي دختر مهربونيه، نميدونم ديديش يا نه، تحصيل کرده هم هست، وضع مالي خانواده شون هم خيلي خوبه و خانواده خيلي خوبي هم دارن، خيلي هم قشنگ و با نمکه، خوبه بگيريمش براي يکي از پسراي فاميل،... خوب بگذريم تو خودت حالت چطوره؟"

عاجزانه خواهشمندم منبعد پيش از آنکه سهوا ما را براي زدن مخ دختر همسايه شير کنيد به موارد زير توجه نماييد:


اول اينکه در رابطه با خانواده خوب و اينها بايد بگويم که شما احتمالا برادرش "رامهرمز" و خواهرش "شهر آشوب" را نديده ايد


مهربون هم نميدونم، راستش اگه گاز گرفتن نشانه علاقه است بيشک خيلي مهربونه


در ضمن در باب وضع مالي دختران بايد تقاضا کنم آن سخن پند آموز مرحوم خانوم جون که فرموده اند "آفتابه زن اونجاي مرد رو پاره ميکنه!" را هرگز از خاطر نبريد (انشا الله نور به قبرشون بباره)


در مورد قشنگ و با نمک هم فکر کنم شما احتمالا همسايه دست چپي را به جاي همسايه دست راست ديده ايد، لازم است اشاره کنم که ايشان (همسايه دست چپي) که به قول شما قشنگ و بانمک است سه سال پيش زن اصغر آقا چلچله شد و شش ماه بعدش هم يک پسر کاکل زري آورد


در ضمن دختر همسايه دست راستي ترم اول دوره پودماني بود نه سال آخر پزشکي
...
...
...
...
با همه اين اوصاف اگر محبت کنيد و قرار خواستگاري را براي شب پنجشنبه همين هفته بگذاريد همواره دست بوستان خواهم بود

با احترام فراوان
فرزند شما
سياه




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 2 اسفند ماه 1383

[يک حبه حرف:

... ولم کنيد! شور حسين تو کلمه...

داداش از اون گلت يخورده به ما هم بمال، يه فيضي ببريم






پينوشت:
اول از همه بگم که ما مخلص امام حسين و همراهانش هم هستيم و به قول حجت الاسلام قرائتي اينروزها ديگر کفار هم براي آقا سينه و زنجير و قمه ميزنند ما که ديگه بچه مسلمانيم و سيد اولاد پيغمبر، بنابر اين نوشته هاي مزخزف من در باب فرهنگ هموطنانم نبايد به عنوان بي احترامي به بارگاه آن حضرت و يارانش (بخصوص بانو زينب کبري) برداشت شود، تکبير!



بعد هم اينکه من هميشه دلم ميخواسته بدانم اگر امام حسين در دوران انقلاب بود و مثل برخي بوي نفت و پول اين مملکت به مشامش ميرسيد در تابستان 68 درياي خون راه ميانداخت يا نه و اينکه اگر چنين ميشد الان مهيريه دختران زيباي پارس را به نيت چند معصوم (البته به توان ده) ميبريدند



سوم اينکه طرف پشت ماشينش نوشته بود "يا زهرا،................... يا هيچکس!"


- آقا شما بچه کجاييد؟؟؟
- من بچه امام حسينم
- ناقلا......، علي اصغر، چه بزرگ شديا عمو!!!





- شنيدي مراجع فتوا دادن که امسال قمه زدن حرومه
- مراجع گه خوردن با تو با هم (نخندين اين جريان واقعيه!!!)






بعد اينکه بازم دوست دارم ببينم يکي که به اين اعمال مازوشيستيک ما (قمه و زنجير و چاقو و ....) نگاه ميکنه چي فکر ميکنه ("اين ملت چه شونه!!!"- يوهان سباستين باخ در کتاب سفر به ايران)



- ببخشيد خانوم شما دارين امشب ميرين پارتي
- نه دارم ميرم شام غريبان


بعد هم اينکه به نظر من بانو فاطمه زهرا توي قضيه الگوييت زنان حق زينب رو خورده، آخه چطور ميشه کسي که نه روز تولدش معلومه نه روز ونحوه مرگش، و در کل 18 سال زندگي کرده و هيچ داستاني ما ازش نشنيديم جز همون قضيه در خيبر (آخر ما نفهميديم اين در خيبر رو کي کند؟؟؟) بياد بشه الگوي مسلمين در حالي که زينب به اين خانومي و برازندگي هم جنگيد هم در دربار يزيد افشاگري کرد و هم شهيد شد. بعد هيچ عنواني بهش ندن (خداييش اين دين ما اگه يه مرد داشته باشه همين حضرت زينبه)





- ما قمر مصنوعي داريم
- به درک، خوب ما هم قمر بني هاشم داريم




- دوستاش بهش گفتن نمازت رو بشکن مسجد آتيش گرفته، ولي اون حاضر نشد نمازش رو بشکنه، پسرم در راه آقا شهيد شد- روزنامه ايران

(آره اگه اين عنوان شهادت رو اينا نميتونستن مفتي مفتي خيرات کنند بهشت رو به اين و اون ببخشن الان ملت خشتکشان را هم سرشان ميکشيدند)






- ولي خداييش حر بچه بامرامي بوده






- عربها دينشان را به ما صادر (غالب) کردند ولي ما اين دين را هر جا صادر کرديم پس فرستادند اين شد که ماند بيخ ريش خودمان! حالا خودشان دارند ميزنند و ميرقصند ما داريم گريه ميکنيم (اين ملت به ما ميگن "اصحاب گريه"، شايد هم حق دارند)



البته اون شعر اول نوشته صحيحش اينه "کره خرا ولم کنيد شور حسين تو کلمه..."



حسين جان ما رو ببخش

تمام




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 25 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

من و پونچيک و رست بيف...



من و پونچيک و رست بيف دوستيم، يعني پونچيک خواهر رست بيفه و من هم دوست رست بيف، بنابر اين من هم خيلي خواهر و برادرانه، پونچيک را دوست دارم


من و پونچيک و رست بيف هر سه وبلاگ مينويسيم و خيلي هم روشنفکريم


من و پونچيک و رست بيف، چند سالي است که اسممان را عوض کرده ايم چون ديگر با شرايط جامعه نميخواند و مال آن اوايل انقلاب بود (من اسمم بود روح الله، پونچيک اسمش بود سکينه آغا، و رست بيف هم اسمش بود غضنفر)


من و پونچيک و رست بيف، ديگر يادمان رفته که ننه و بابايمان اول انقلاب همان شعبون بيمخها و فاطي گشتاپوها و علي چماقها بودند که جوانها را به عنوان توده اي و مجاهد و پيکاري و فلان و فلان فوج فوج ميفرستادند براي اعدام، يادمان رفته که چند تا جوان بينوا را فروختند تا کثافتکاريهاي خودشان روشن نشه


من و پونچيک و رست بيف، روزها از کثيف بودن افکار صادق هدايت ميگوييم و اينکه چقدر در افکار پورنو غوطه ميخورده، به جيمز جويس ايراد ميگيريم ولي شبها حلية المتقين و تعبير خواب علامه مجلسي و رساله مان ترک نميشود تا بفهميم اگر کسي با بهايي ها دست داد چند بار بايد دستش را آب بکشد تا پاک شود، در عين حال که من و پونچيک و رستبيف اعتقاد داريم دکتر شريعتي نبايد در مورد چيزهايي که سواد نداشته نظر ميداده


پونچيک چادر سرش ميکند نه براي اينکه فکر کنيد چون مادرش حراست وزارت کشوره ها، نه، خداييش چادر خيلي بهش مياد، با اون چشمهاش که با اون سايه هاي سياه عين عکسهاي قبل از انقلاب عفت خانوم ميشه (عمه بابام)، راستي گفتم عفت خانوم، من هميشه بهم برميخورده که کسي بهم ميگفت: برو تو که عمه بابات قبل انقلاب جنده بوده و توي سال 33 تو دار و دسته شعبون بوده، ولي پونچيک هميشه به من دلداري ميده که مهم اينه که الان زن باخداييه


من و پونچيک و روستبيف، زاده کثافت کاريهاي سکسي يک زن و مرد نيستيم، ما رو قلمه زده اند!!!!!، (هميشه پونچيک حرف اين چيزها که ميشه ميگه اه اه چقدر بدم مياد از اين چيزها، بعدشم بر ميگرده منو يه نگاه قشنگي ميکنه، که باز نمدونم چرا عمه عفت بابام مياد تو ذهنم)


من و پونچيک و رستبيف از اونجا که خيلي روشنيم، با هر قشري ميتابيم، فيلمهاي روشنفکري ميبينيم، در مورد تارانتينو سخنراني ميکنيم با بچه ها کوه ميريم و به همه انتقاداشون در مورد نظام گوش ميديم، بعد هم ميايم به عمو مرتضي ميگيم کيا گه زيادي خورده بودن، تازه پونچيک براي ولنتاين يه شعر قشنگ گفته و اونو به من تقديم کرده که اينطوري شروع ميشه "خواب ديدم برهنه در آغوش تو بودم، مست و تشنه، و چشم انتظار عشق بازي هوس آلوده و حرام تو با من!، آري من از آن توام، سست و رخوتناک در آرزوي همبستري با تو، اي محبوب من "، بقيش رو نميگم چون ميترسم اينجا رو هم مثل اون سايت پورني که من و رست بيف با هم ميرفتيم حال ميکرديم باهاش، فيلتر کنند


من و پونچيک و رست بيف، خودمون رو براي يه آينده جديد آماده ميکنيم، تصميم گرفتيم هر موجي که اومد سوارش بشيم


رست بيف هم قول داده که ديگه جنده بازي و عرق خوري و عربده کشي رو بذاره کنار چون به قول پونچيک هيچ درست نيست که مشاور آينده وزير در دو دوره بعد، سوزاک داشته باشه


من و پونچيک و رست بيف، از دو تا خونواده فرهنگي و تحصيل کرده ايم، من پدرم در دوران انقلاب فرهنگي همان موقعي که همه دانشگاهها بسته بودند رفت انگليس و دکتراي علوم سياسي گرفت، مادر پونچيک هم بعد از 10 سال، خود دانشگاه تهران اومد بهش ليسانس حقوقشو داد گفت شما ديگه لطفا نيايد حاج خانوم


من و پونچيک و رستبيف يه همه بچه ها ميگيم که ما ميخوايم به معين راي بديم، ولي باباي پونچيک گفته معين سيخي چند، لاريجاني رو عشق است، گفته شما بگيد معين ولي به لاريجاني راي بدين



من و پونچيک و رست بيف
آينده روشني داريم (اما بابام فعلا بهم گفته تو علي الحساب ريشاتو سه تيغه نکن تا ببينيم چي ميشه)


من و پونچيک و رست بيف خيلي خوبيم، زندگي در ايران خيلي خوبه، اصلاحات خيلي خوبه، آينده تحصيلي و کاريمون خيلي روشنه، دورد بر خاتمي


تمام
امضا، ....من و پونچيک و رست بيف
زمستان 1383



پينوشت:
همه نامها در اين داستان زاده تخيلات نويسنده است و هر گونه ارتباط لفظي با نام نويسنده هر وبلاگي به شدت تکذيب ميگردد




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در

[يک حبه حرف:

نذر قشنگ...

[امسال محرم ياد اين جريان افتادم]

مادر بزرگ و پدر بزرگ من خانه دراندشتي داشتند که خيلي چيزهاي لازم براي زندگي خوب را داشت، حياط، باغچه، حوض و فواره به اضافه پنج تا اتاق، هر چند بعدها حوض را برداشتند و خيلي از درختها خشکيدند و چند ماه پيش هم رفتند در يک آپارتمان به قول خودشان نقلي ساکن شدند که هيچ چيز هيجان انگيزي ندارد جز يک آسانسور که گاهي گير ميکند.
آن خانه قبلي مادر بزرگم تا منزل ما بيست دقيقه اي پياده راه است بنابر اين من گاهگاهي که پيش خانواده بودم پياده ميرفتم آنجا که حالي از پيرزن و پيرمرد بپرسم، کنار آن خانه هم يک امامزاده بود که موذنش به غايت بد صداست و من در بچگي چند باري رفته ام آنجا براي برداشتن مهر (آخه آن موقع ها از مدرسه ميگفتند مهر نمازتان را هم خودتان بياوريد، ما هم از اين امام زاده معصوم برميداشتيم)، بغلش هم يک نانوايي بود که من اولين نون زندگيم را آنجا خريده بودم و کلي برايم خاطره داشت و هفت هشت سال پيش خرابش کردند. چند ماه پيش که رفته بودم اصفهان براي آخرين بار، موقع برگشتن از منزل مادربزرگ، رفتم يه سري به امام زاده هه بزنم.
بگذريم، بريم سر اصل مطلب:

- واي چه ماهي تپل خوشگليه، چرا آورديش اينجا، دلش ميگيره ها
- اينو آوردم بندازم تو حوض امام زاده
- چرا، بيچاره ماهيه، جاي بهتر نبود بندازيش، برو بنداز توي رودخونه
- آخه نذر کرده بودم براي سلامتي مامانم، گفتم اگه خوب بشه، يه ماهي براي حوض امام زاده مي خرم
- مامانت مگه چش بود
- سرما خورده بود!


پينوشت:
جز عر و گوز و صيغه و لواط، جز مال مردم خوردن و پدر سوختگي، جز خرافات احمقانه، ...چيزهاي قشنگ هم توي اين دين هست




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 24 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

I am a window...

اشاره:
- يخورده انگليسي حرف بزن ببينم
- I love you
- آهان، خوبه منتها يخورده بايد روي تلفظ ات کار کني

...
امروز رفتم انقلاب که در راستاي بهبود تلفظ چند تا سي دي انگليسي بخرم، 9 تا ويديو سي دي خريدم به 4 تومن البته طرف گفت چهار و پونصد ما هم گفتيم چهار بيشتر نميديم، برگشتنه هم يک قيمتي از اين "شو سي دي پاسوريها" گرفتيم و آمديم، سه تاش رو ديدم امروز، ظاهرا آمريکا هم مثل خودمان خر تو خر است، مردها دنبال زنها هستند، زنها به فکر خريدند، بچه ها ميرن مدرسه، همه هم فيگورهاي روشن فکري ميگيرند، تنها فرقش اين بود که توي فيلماي اونا بر خلاف فيلمهاي ما دوست دختر و دوست پسرها با هم خواهر و برادر نيستند!!!
به قول فرامرز (عموي بنده) با 4 تومن ديگه چس فيل هم نميدن (البته توي تلفظ صحيحش کسره ميانوند هم بايد خونده بشه به اين صورت Chos e Fil)

اين کتاب فروشيهاي اطراف انقلاب هم آينه تمام نماي فرهنگ ايراني اسلامي ما هستند، از "امنيت شبکه" دارند تا دانستنيهاي جنسي و زناشويي از کويتي پور تا پوران، حالا مخاطبان اين ملقمه کيا هستند خدا داند


پينوشت:
ولي فرامرز جون، فکر کنم اگه از خود فيله بگيري فله اي هم بهت بده




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 20 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

دستمو ول کن من ديگه بزرگ شدم....

[اين نوشته رو براي مامان نيلوي عزيز مينويسم که هميشه نگرانه که آيا پسرش بزرگ شده يا نه]

مامان نيلو، هر وقت ديدي فراز ديگه نخواست با بابائيش بره سلموني و خودش اصرار داره که بره آرايشگاه، اونهم آرايشگاهي غير از اوني که بابائي ميره، ديگه ميتوني بگي پسرت مرد شده.





پينوشت:

بچه که بودم يک سلموني يا به قولي آرايشگاه نزديک خونمون بود به نام "ممد آقا" که با بابام خيلي رفيق بود ، آنروزها پدرمان هر از گاهي لنگمان را ميگرفت و خرکشان ميبرد مينشوند روي صندلي دکان ممد آقا و ممد آقا هم هميشه از پدرم ميپرسيد "آقاي مهندس مثل هميشه ديگه!" پدر ما هم ميفرمودند "آره ممد آقا مدل مدرسه اي بزن" ممد آقا هم نامردي نميکرد و موهاي ما را به فجيع ترين ريخت ممکن در مي آورد، اين وضعيت بود تا روزي که من کودتا کردم و خودم رفتم يه سلموني پيداکردم به نام "احمد آقا" و هميشه هم بهش ميگفتم "احمد آقا، ساده بزن ولي قربونت مدرسه اي نباشه"، تنها وجه مشترک احمد آقاي ما و ممد آقاي بابا هم روش استريل کردن وسايلشان بود که قيچي و ساير وسايل را با شعله چراغ الکلي زهوار در رفته اي که داشتند استريل ميکردند (قيچي را ميگرفتند روي شعله تا ميومد ميکروبها يه خورده مورمورشون بشه پس ميکشيدند و مي افتادند به جان کله ما)


الان ديگه يکي از سرگرميهاي من سلموني بردن پسر بچه هاي کوچک فاميل است، اغلب هم سعي ميکنم آنها را جايي ببرم که دوست دارند و اغلب هم دوست دارند که به جاي سلموني هاي سنتي پدرانشان که بوي عطر چاي دارچيني ميدهد از اين سلمونيهاي سوسولي بروند که بوي ژل و اسپري شان تا فيها خالدون قوه بويايي آدم را داغان ميکند، هر وقت هم آرايشگره رو ميکنه به من ميگه "براي آقازاده چه مدلي کوتاه کنم!" ميگم: "هر جور نظر خود آقازاده است" نيستيد ببينيد بچه ها چه ذوقي ميکنند وقتي اين رو ميشنوند بعدش که آرايشگره ازشون ميپرسه که چه طوري دوست دارن اغلب ميگن "اينورش بالا باشه، بعد جلوش اينشکلي باشه، دورش سفيد، مثل فلاني و ...."، اين مدل موي من درآوردي بچه ها اغلب بيش از يک هفته دوام نمي آاورد چون به زور مادر و مدرسه دوباره بايد بروند زير دست ممد آقاي محل تا برايشان مدرسه اي کوتاه کند، ولي بچه ها هميشه جلو من از آن مدل مويشان که با هم رفته بوديم و با نظر خودشان کوتاه شده بود به عنوان يک خاطره خوب ياد ميکنند







          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 19 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

يه جايي خوندم که آدم سه بار عاشق ميشه و بعد از اون ديگه هيچوقت عشق به سراغش نمياد

دفعه اول توي شونزده هفده سالگي، که نه خودش از عشق چيزي ميفهمه نه معشوقش

دفعه دوم توي بيست و يکي دو سالگي، که خودش ميفهمه عشق يعني چي ولي هر کاري ميکنه معشوقش حاليش نميشه

ولي دفعه سوم هم خودش اون عشق رو حس ميکنه و هم معشوقش به اون عشق جواب ميده
....

مشکل اينجاست که من يادم رفته نوبت سومش در چند سالگي رخ ميداد!




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 18 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

بي عنوان...

"سياه مثل مرگ عزيز، از اينکه هميشه براي من ايميلهاي محبت آميز ميفرستي خوشحالم و اينکه گفته اي که در تهران زندگي ميکني و اقوامت در اصفهانند خيلي جالب است، من شهر زيباي اصفهان را کاملا ميشناسم و راستش را بخواهي من هم در ايالت يوتا و در دامنه زيباي کوههاي راکي بزرگ شده ام و دخترم هنوز آنجا زندگي ميکند، آره من هم مثل تو بچه کوهستانم!......."



پينوشت:
خاتمي چقدر توي بوغ و کرنا کرد اين گفتگوي تمدنهايش را، نتيجه اش هم اين شد که از ديد اين برادر آمريکايي مون اصفهان کوهستانيه!!!، ميدونين موقع نوشتن اين نوشته دلم براي کوهستانهاي اصفهان، چهارباغ تهران، تخت جمشيد کاشان، درياي يزد و حتي همين امام رضاي تبريز هم تنگ شد، حالا خليج فارس کرج بماند.




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 17 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

داستان من و مسيح علي نجف قلي زاده....

من هر بار که ميرم بانک اغلب يکي دو نفر بي سواد پيدا ميشه که ميخواهند حقوق بازنشستگي شان را بردارند (که اغلب بيش از صد و خورده اي هزار تومان نيست) و خيلي وقتها هم من سعي ميکنم که اگر چيزي ميخواهند پر کنند کمکشان کنم تا شايد ثوابي براي آخرتمان ذخيره کنيم (حد اقل گناه اينهمه نگاه حرامي را که زير زيرکي از دختران مردم کرديم صاف کنم) امروز هم رفته بودم بانک ولي رکورد زدم براي سه نفر دفترچه پر کردم، که يکي از آنها جناب آقاي مسيح علي نجف قلي زاده بود.

- حاج آقا اسمت چيه؟
- مسيح علي
- حميد علي؟
- نه مسيح علي نجف قلي زاده
- مسيح علي نجف قلي؟
- آره زاده هم آخرش داره
- شناسنامه ات رو هم بده شمارش رو ببينم
- بيا
- شناسنامه ات اينه حاجي؟
- آره يه خورده کثيف شده (والا اصلا قابل خوندن نبود)
- باشه اينجا رو خودت بايد امضا کني
- آره، پيرشي عمو
- باشه حاجي، اگه بازم کاري داشتي بيارش


مسيح علي نجف قلي زاده!!! فکر کنم فقط از اين بين "زاده" بود که مشمول ثواب نمي شد، وگر نه هم مسيح، هم علي، هم نجف و هم قلي جزء اسامي ائمه و مداين متبرکه است، اونم چه طوري! از دوتا دين و مذهب متفاوت، مسيح و علي، ايول، ميبينين مردم چه طور ثوابارو درو ميکنن فهميدين چرا به ما هيچي نميماسته! (راستي امام قلي امام چندم آسمان امامت و ولايت بود؟)



پينوشت:
1- خداوندا ! امروز خيلي ثواب طلبکار شدم، از فردا هر چي دختر تپل مپل ديدم نگاه ميکنم، تا حسابمون با هم صاف شه، فدات، سياه

2- کچله از در سلموني ميره تو، همه ميزنن زير خنده، ميگه: "چيه؟ اومدم آب بخورم!" حالا فرض کنين منم اومده بودم آب بخورم






          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 16 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

تئوريزه کردن خشونت عليه زنان....

من فهميدم که چرا بعضي مردها ميگن که بايد گاهي با زنها با خشونت رفتار کرد


چون بعدش که عين سگ پيشمون ميشي و ميري بهش ميگي که اشتباه کردي

بهت ميگه:

بوسم کن تا ببخشمت







          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 15 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

- ما يه رضا زاده داريم 300 کيلو رو با دو ضرب ميبره بالا

- ما هم يه ليفتراک داريم 3 تن رو با يه دکمه ميبره بالا




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................


نوشته شده در 14 بهمن ماه 1383

[يک حبه حرف:

مملکت ما ايران....



آره دختر گلم اينجا ايرانه،
آره اينجا مملکت دروغ و ريا و خايه ماليه،
آره مملکت پدر سوختگي و بادمجون دورقاب چيني، همينجاست
اينجا مملکت دنبال دوزار دويدنه
مملکت تکيه و روضه و صلوات
مملکت تسبيح و شورت مامان دوز و عطر مشهدي
مملکت کلش کلش دمپايي و جورابهاي تا نصفه توي جيب مونده قبل از نماز
مملکت بوي گند پا
مملکت صيغه و لواط و عرق سگي
آره عزيزم، مملکت زنها و مردهاي فاسد همين کشور ماست
مملکت مرده پرستي و خودبزرگ بيني
مملکت مردم فقير
مملکت رشوه و مسئولهاي احمق همينه دخترم
آره دختر خوشگلم، مملکت ما اينه

پينوشت:
بابايي، مملکت امام زمون يعني چي؟




          Ø§Ø±Ø³Ø§Ù„ براي دوستان    

.......................................................................................................



گور پدر کپي رايت هر چي خواستيد از اين صفحه بلند کنيد
Designated trademarks and brands are the property of
their respective owners.


اين وبلاگ را روزانه روي پست الکترونيک دريافت کنيد